آمد بهار جانها! - تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 5:34
اولین شب جمعه ی ربیع الاولانه ی خود را چنین گذراندم -____-زیرعکسی*غرق در انبوهی از پرونده های بیربط! و جهت به خودمو رشتمو زندگیم!!! صرفا برای کمک به یک دوست رییس! که شنبه بازرس میاد ادارشونو بایگانیو میپوکانه...باید بگم در تمام عمرم اینهمه عقدنامه و جواز مطب و پروانه کسبو فیش حقوقی و فتوکپی شناسنامه...
نِشَسته؟ - تاریخ: 1395/9/11 ساعت: 1:34
از خوشبختی های سادگانه ی من اینه که بعد از مدتهاااا  بدون گلگی  پیام بده و بگه دوستم! می سی سی پی نشسته می میرد با سه تا بلیط منتظر ماست. برسووووونت به تهران.+و از بدبختی های سادگانه ترم اینه که به هیچ وجه نمیتونم برم:|