گردگیری از دل و روح
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 19:26
یادتونه گفته بودم دوستی دارم که فکرمیکنم دیگه دلش نمیخواد باهام ارتباط داشته باشه؟خبامشب دیگه مستقیما ازش پرسیدم که نمونه برای سال بعد:))و گفت هیچم اینجور نیست و فقط گرفتاری ها باعث این دوریمون شده و سال پیش رو احتمالا بیشتر بتونیم باهم باشیم:) و فکرمیکنم انقدر صریح پرسیدم که کاملا صریح و بی رودربای...
تو اولین نفر تمام صبح های منی
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 19:26
خدا خواست تا در آخرین روز کامل سال چنان دردی به وجودم بپیچه که از خواب بپرم این ساعت صبح و بیوفتم رو مبل وبه تمام 365روز گذشته ای فکرکنم که صبحاشو بیدارشدمیه روز با ذوق سفریه روز با دلشوره ی برگشتنیه روز با استرس کار جدیدیه روز با خوشحالی دیدار دوستیه روز از ترس صدای گربه هایه روز از سردی هوا یا گرم
همه خسسسسسته ها
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 19:26
جذاب تر از بالامیسر هم اختراع شده؟برای قربون صدقه کسی رفتن؟؟؟البته بلامیسر درستشه به فتح خسته ی حرف ب!فتح خسته چیه حالا؟میگم براتون!ما تو گیلکی یه مشکلی با فتحه و الف داریم:دی هیچوقت مثل فارسی اداشون نمیکنیم. یعنی کاملو شق و رق! یکم خسته تر باید تلفظ بشن و ساکن تر:) و باز رشتیا با الف که خ
دنیای من انقدر کوچیکه که میتونم با جا به جا کردن صندلیم مدام غروبو تماشا کنم
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 19:26
بیچاره جمعه که بدنامی دلگیر بودن تا همیشه رو پیشونیشهوگرنه جمعه غم ندارههرچیزی أخرش غم دارهحتی این سال سخت و پرماجراهم به اینجاش که رسید، دلگیر شد آخرین غروبش...
اگر تو را جویم
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 19:26
صدای بارونو آخرین شب سالچی بخوام از خدا جز سلامتی عزیزانم و عزیزانتون...خیلی سبکمپنجره رو یه کوچولو بازگذاشتم تا یخ کنم ازین خنکای مطبوعخدایانمیدونم در این لحظه چندنفر از ته دلشون شکرگزارتنولی من تو صدر لیستم! چون با تمام گیر و گره هایی که هی میوفته به تاروپود قالی زندگیمونالان و تو این لحظه اونقدرر...
بوس از تو و جان از من، بازار چنین خوشتر (خاقانی)
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 19:26
بابا پیراهنشونو اتو میکشنمامان مشغول آخرین تمیزکاریهای آشپزخونه هستنگیسو ناخناشو لاک میزنه و آهو درگیر جور کردن لباساشههوا حسابی آفتابی و عیدانه ایه و خنککککمنم غرق فکر... پارسال این موقع واقعا از صمیم قلبم حس خوبی به سال پیش رو داشتم، از حق نگذریم که خوبی و بدی رو باهم داشت ولی خب:) بیشت
یالان دونیا دی
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 23:31
طرفای خیابون مقدس اردبیلی بودیم یه خونه ویلایی دوطبقه که حیاطش تماما از پشت نرده های فلزی هویدا بود نشونم دادفوری چشمم رفت سمت همون ماشین آشنا که پارک بود تو حیاط...گفت اینجاست. خونه ی پدرجونه...تو چند ثانیه ای که از جلوش بگذریم هزارتا خاطره ی اتفاق نیوفتاده تو خیالم متولد شد...بعد اون مرکز تجا
چهارشنبه سوریتون آتیشیییی
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 23:31
از رو آتیش پریدن خیلی کیفناکه واقعا!خوشالم که برعکس پارسالو خونه نشینی و کتاب خوندن!!! رفتمو رسم به جا آوردم:).عیدی رئیس جان خوش ذوقمون هم که خیلی چسبید... حالا میگم براتون چی بود:)
نچرال BUT
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 23:31
+موهات رنگه؟!-نع:| [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
معامله
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 23:31
من فکرمیکنم خدا خیلی موجود صبوریهفقط امیدوارم در برابر من صبرش ته نکشه!خداجان قول میدی صبرت هیچوقت تموم نشه و تا ابد از غررررای من خسته نشی و چیزایی که دارمو به نشانه تنبیه یا درس عبرتو اینجور روشای آدم سازی مزخرف:| ازم نگیری؟!منم در عوض از درصد مردم آزاریهام کم میکنمالبته اون هم با کمک تو!ماچ
به نیت کامیابی، از شانه راستم ماه را تماشا کردم
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 23:31
اسمش آنیتاسه سالهبا یک نوع اختلال ژنتیکی مادرزادی [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
چیزی نمیدانم از این.... دیوانگی و عاقلی
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 23:31
حتی اگرطبق افکارمان اتفاق بیوفتد... سرنوشت را می گویممن باز هم فکرمیکنم تو هرگز وجود ندارییعنی تصورات من انقدر بزرگ و بزرگ و بزرگ هستند از وجود داشتنت، که امکان حیات را برای تو به عنوان یک انسان کمی بیشتر از عدد صفر کالوین میکند! اینکه پس از این به وجود بیایی یا اینکه خودم قرار باشد تو را بسازم
نه عقل بودو نه دلی
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 23:31
خب خب خببببالبته من به اندازه جروشا ابوت در سالهای زندگی اش در نوانخانه تنها نیستمیا شکل تنهایی من شباهتی به رابینسون کروزوئه در آن جزیره دور افتاده هم نداردولی تنهایی در دوره ی کنونی شاید اینجور ترجمه شود:صبح که از خواب بیدار می شوی هیچ پیام سلفنی یا میس کالی نداشته باشیگوشی هوشمندت هیچگونه نوتیفیک
با همه ی بی سر و سامانی ام
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 23:31
من با حالتی کتاب را تمام کردم که اشکهایم به پهنای صورتم جاری شدندو البته نه صدای قمری ها می آمد نه باران عاشقانه می باریدفقط صدای مته سنگ بری و فریاد چندکارگر و پرشدن ستون های آهنی ساختمان روبرویی از سیمان و البته بوقهای تک و توک ماشین ها از دور فضای گوشم را پرکرده بوداینکه من آخر تمام کتابها اشک می
کاش آدمارو هم میشد لای این جعبه ها پیداکرد
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 23:31
وای واااااای چقدر خوشحالم:|بین خرتوپرتای قدیمیم یکی از مهمتریییین آدرسایی که میخواستمو پیداکردمخدایا شکررررت
ویییییژژژژ
-
تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 23:06
جاده می رقصدبه سازِبی محابا راندنت...
یعنی این آخرین بارون نودوپنجمون میشه؟
-
تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 23:06
آخه چقدر قشنگی تو بارون جونهم صدات قشنگههم عطرتهم رنگتاصلا همه چیت...
13_22
-
تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 23:06
البته خواب دیشب روی برانکارد هیچ خواب باکیفیتی محسوب نمیشد! ولی وقتی وسایلامو تو دستامو زیربغلمو کولم! پرکردمو از در بخش راهی پارکینگ شدمحس خوبی داشت دیدن اینکه تو آی سی یو بیماری نیستکریدورا خلوت بودن و فقط چندنفر به آرومی صبحانه بیمارارو با چرخ دستیها جا به جا میکردنوقتی رسیدم به پارکینگ دیدم زمین...
چو تخته پاره بر موج
-
تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 23:06
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
قرنطینه
-
تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 23:06
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]