الان در خانه عزیزجون هستم با مامان!
حاج آقا حالشون بدشده بود و خاله کوچیکه زنگ زد ابراز نگرانی کرد ماهم خودمونو رسوندیم
و امشب اینجا لنگر انداختیم
دوتا خواهری دارن گیلکی صحبت میکنن و من غرق کیف میشم از گپ زدنشون!
اونموقعها که عزیزجونم زنده بود منومامان چهارصبح میومدیم شیفتو از دایی تحویل میگرفتیم(من کنکوری بودم)!
عزیز زمین گیر شده بود:)
باید جاش عوض میشد! باید برش میگردوندی اینور اونور. باید غذاشو میکس میکردی با سرنگ از لوله ی بینی بهش میدادی. باید نازش میکردی. زبونشو دیگه نمیشد فهمید. باید حدس میزدی الان گرمشه؟سردشه؟ خوابش میاد؟ تشنشه؟ گشنشه؟ چیشه؟
عین یه نوزاد :)
ولی برکت بود بودنش روی اون تخت گوشه ی پذیرایی...
عین یه صندوق مروارید درخشان و پاک که وقتی نگاهش میکردی نور دنیا میریخت تو دلت...
امشب که با مامان بعد از سالها پوشینه خریدیمو اومدیم اینجا... یاد اون دوران برام زنده شد...
البته حاج آقا احتمالا کلیه ش سرماخورده و خوب میشه انشاالله به زودی. از پوشینه هم استفاده نکرد
پیرها برکتن واقعا. برکت مطلق!
(1 لایک)
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان