امروز بعد مدتها داشتیم خاک گلدونارو عوض میکردیم. دیدم یکی از اعضای خوانواده(خانواده رو ببین چه شکلی نوشته بودم آخه:|عالی هستم من) تمام علفای تو گلدونارو کنده و داره میریزه دور...
قاطی اون علفا چندتا دسته شبدر هم بود. برگشتم گفتم بذار یه چنتاشون باشه. من اینارو دوسدارم. بعدم میگن اگر چهاربرگشونو پیداکنی خوش شانسی میاره. حین انگولک کردنشون یهوووو یدونه چهاربرگ دیذم.باورم نمیشذ! به سختی جداش کردم و فقط خواستم فوری ازش عکس بگیرم. آخه من سالها!!! دنبالش بودم
موقع عکس گرفتن متوجه شدم یه برگ دیگه هم زیزش داره!! یعنی نه تنها چهارپر که پنج تا پر داشت شبدرم
فوری بردمش گذاشتمش لای کتاب شازده کوچولوم. چه کتابی بهتر ازون برای خشک شدن شبدر شانسم:)
نمیدونم چرا اینجوریه
چرا چیزایی که میخوایمو دقیقا زمانی که انتظاری برای داشتنشون نداریم به دست میان.. من مدتها تمام شبدرای گلدونامونو زیرورو میکردم برای پیداکردن یه چهاربرگ. یا حتی تو جنگل مدام چک میکردمشون. اما دریغ!
حالا امروز وقتی خیلی بیخیال داشتم با دسته های دورانداخته شدشون ورمیرفتم و ماجراشو برای دیکری تعریف میکردم، یهو ظاهر شد.
تصادف، احتمال برخورد. هرررچی. ولی من اسمشو میذارم "درس" طبیعت و خدا
خواستن. گشتن. رهاکردن. ناامید نشدن.
یا شایدم عیدی! امروز مبعث بود.
(1 لایک)
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان