پریشانم اما.... پریشان ترم کن
-
تاریخ: 1397/9/18 ساعت: 15:45
.3 سهشنبه 13 آذر 1397 ساعت 08:46 چوپیای نازنین دختر سخت کوش و موفق تولدت مبارک بهترین ها رو برات آرزو میکنم امتیاز: 1 0 پاسخ:ممنووووونمچه کنم با اینهمه لطف و مهر و معرفتتونممنوووونم عزیزدل
صبر اومده
-
تاریخ: 1397/6/24 ساعت: 23:14
چه شبی بود پارسال اینموقع...من اینجا نبودموامسال دوباره همین موقع دارم از اینجامیرماین تلاقیا..بیخیالش!بیا از سفر شبونه لذت ببریماز اتوبوس* خیلی راحتم
مروارید
-
تاریخ: 1397/6/24 ساعت: 23:14
صلام:)هیچگونه نتیجه گیری و قضاوتی ندارم. حتی توی ذهن خودمتو راه برگشتم و فکرمیکنم در بهترین زمان و مکان ممکن هستم برای نوشتن چنین پستیراستش این چوپیای
من به مرداد پر از حادثه ایمان دارم
-
تاریخ: 1397/5/22 ساعت: 8:35
مرداد و بارونبارونو مردادچندسال بهترین و بدترین ماه سالم شدی؟تو اووووج ناامیدی شدی بهترین تجربه .عمرمو تو اووووج امیدواری شدی بدترین تجربه عمرمحالا من در اواسطت در امسالی غرقم که رنگی از امید و ناامید
حتی "شه آب" ره به حال خرابم نمیبرد؟!
-
تاریخ: 1397/5/22 ساعت: 8:35
یعنی آب و هوا در رشت به اینگونه است : "نبینم سر به هوایی کنیا!"چون عمیقا و دقیقا در شبهایی که پدیده های نجومی خفن و عمده سال اتفاق میوفتن. هوا یا ابری میشه یا چونان این چندروز چنینی بارون میاد که کلا
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 12:13
از هر لحظه ای که عبور میکنم و سر میخورم تو لحظه بعد، تمام گذشتمو باخودم میبرم، همشوشاید قبلا سخت بود، انگار داشتم چیزای خنزرپنزریو به زور کمرکش میکردمبعد شدن عین چندتا بادکنک... راحت و سبک فقط باید بندشونو محکممم تگه میداشتمولی بعد تر که شد حتی باکنکم نبود.. شد سایه م.. یعنی نیازی به گرفتن بندش هم ن...
چون لب از بوسه ی ناسیراب
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 12:13
امروز داشتم از حقوق هم رشته های خودم تو یه کشوری براش میگفتمیهو گفت چرا برنامه نمیریزی بری؟خیلی جدی و مصمم هم گفت. قلبم یخ زد. یهو خشک شدم. این اولین باری نبود که از رفتن صحبت میکردیم. اولین بارم نبود که چنین پیشنهادی میداد. ولی نمیدونم چرا دلم شکست. مثل این بود که بهت بگن تو که اینجا کار عقب افتاده...
صورتی خیلی کمرنگ
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 12:13
استادی که ازش حرف زده بودم، بی هیچ خداحافظی مستقیمی گذاشت و رفت! فقط در جمع از همگی خداحافظی کرد.دروغ چرا؟ ناراحت نشدم! زیاد باهاش ارتباط روحی خوبی نمیگرفتم. هرچند خیلی به من لطف داشت و حتی ساعاتی قبل سال نو حال خراب و عصبیمو تحمل کرد ولی از همون اولشم نتونسته بودم باهاش اخت بشم.بیش از یک آدم قوی و ...
اون مشکل مالیه بودا.همون
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 12:13
آقامحمد وبلاگمون با کامنت گذاشتن زیر یک پستی یادم آوردن که بنویسم ازون مشکل مالیه که قراربود تمام پس اندازمو بابتش خرج کنم... یک هفته بعد از اون موضوع به طریقی خونه به سرعت اجاره رفت و حتی به پول من نیاز نشد:) البته ماهم طمع نکردیم و کوتاه اومدیم.با اینکه چهارده میلیون پای بازسازی خونه خرج کرده بودی...
چوپیای خوش شانس
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 12:13
امروز بعد مدتها داشتیم خاک گلدونارو عوض میکردیم. دیدم یکی از اعضای خوانواده(خانواده رو ببین چه شکلی نوشته بودم آخه:|عالی هستم من) تمام علفای تو گلدونارو کنده و داره میریزه دور...قاطی اون علفا چندتا دسته شبدر هم بود. برگشتم گفتم بذار یه چنتاشون باشه. من اینارو دوسدارم. بعدم میگن اگر چهاربرگشونو پیداک...
از من به سر دویدن
-
تاریخ: 1396/7/17 ساعت: 4:35
امروز چندتا از دوستانم بهم پیام دادندیگه بعد آخرین پیام رفتم تو ایوون و به گریه افتادمبه یاد تمام کسایی که اگر دردی هم دارن، غمخواری ندارن...و هزاربار خداروشکر کردم که این تعداد ادم با تمام مشکلاتی که دارن به یادم هستن و نگرانمن...به قول اون آقایی که مدل کوچه بازاری موعظه میکنهشاکربودن که به زبون نی...
شرقی.غربی
-
تاریخ: 1396/7/17 ساعت: 4:35
دیروز به قدری سرد بود که وقتی میرفتم تو حیاطسرماش، بوی زمستون میداد...امروز صبح ولی آفتابی بودعین آفتابِ بعد برفیعنی هوا بوی روزای آفتابی بعد برفو میدهمیدونید منو؟یعنی اگر چشمتو ببندی و نفس عمیق بکشی انگار جایی هستی که دیشبش برف سختی بوده و حالا آفتابی شدهیه همچین چیزاییتو دلم حس خوبی دارمیه حس خوب ...
حق خود از لبخند را.... با اشک با خون میخریم
-
تاریخ: 1396/7/17 ساعت: 4:35
http://dl.nicmusic.net/nicmusic/007/018/Salar%20Aghili%20-%20Ghoghnoos.mp3 (0 لایک)
کمی از دنیای این روزای ما (به جز من!)
-
تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 22:22
گفتم یکم از اوضاع خونه بگم!برای کار بابا مشکل حادی پیش اومده بود که خب کمی نگران بودن...یه هییت از تهران اومدن دیروز و کل قضیه حل و فصل شد! از همون عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد! مامان امروز برای چکاپ دوره ای بعد از عملش رفته بود سونو و شکرررخدا نتایج عالی بودن و چکاپ بعدی رفت تا اسفند!گیسو درگیر خر...
بازم منو بکش... تا زندگی کنم
-
تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 22:22
میگه اصلا مگه تو مسلمون نیستی؟میگم چرا!میگه مسلمون ینی تسلیم! تسلیم اراده خدا!اگه خواستش باشه که زمینوزمان بهم دوختست برای شدنشاگه هم خواستش نباشه زمینوزمانو بهم بریزی، بازم نمیشههست یا نه؟میگم آرهمیگه پس دیگه این اداها چیه؟!راضی باش به ارادشهمین و تمامنخواد نمییییییشه! حالا هرچقدرم که زاری و بی قرا...
the willow tree
-
تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 22:22
نفیسه میگه چیه؟ عاشق شده ینی؟؟ یا شکست عشقی خورده؟سحر میخنده میگه نه بابا من خودم ده بار عاشق شدم بیست بار شکست عشقی خوردم! اینجوری نمیشه که آدم!!!این مجنون شده!.یه لبخند کوچیک زدم گوشه لبی و رفتم بیرونیه آن فکرم رفت سمت فیلم بیدمجنون...عین رنگ خدا، دوست دارم بیدمجنونو...هردوشون تقریبا مضمون مشابهی ...
آنهایی که با چشمهای بسته امیدوارند
-
تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 22:22
آدمی وقتی در تمنای موهبتیست، هر چیزی را نشانه ای می یابد عده ای بس به دنیای نشانه ها معنقدندمی گویند اصلا زبان کائنات است، زبان خدا...نمیفهمممشانفقط گیج تر میشومزبان منطق بران و کشنده است، وقتی دشنه های منطقشان را آخته میکنند برای نجات دادنم از این ورطهبی پناه تر از کودکی که مادرش را گم کرده فقط داد...
به چشات بگو بخندن
-
تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 22:22
استاد گفت حالا که موندنی شدی، چی بهمون شیرینی میدی؟با بی حوصلگی میگم هرچی شما بخواید استاد، بگید، تقدیم می کنم.کمی مکث میکنه و میگه نه! ما چی برات بخریم که خوشحال بشی؟؟ که بخندی...لبخند دندون نما میزنمو میگم دارم میخندم دیگه.میگه نه!فقط لبات نه... چشات بخندن!مثل قبل.+وقتی کساییو دوروبرت داری که به خ...
نمیخوای خوب بشی؟!
-
تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 22:22
وقتی بچه هارو میارنبا جیغ و داد و زاری از مادراشون جدا میشنهزارجور التماس میکننخودشونو به درودیوار میزننجیغ میکشنبا تمام وجود گریه میکنن و قسممون میدنگاهی خودشونو میزنن یا حتی مارو...و این ماییم که با توضیح و ناز دادن و آروم کردنو عروسک و اسباب بازیو مدادرنگی سعی میکنیم ترسشونو کمتر کنیمولی وقتی نمی...
سیزده
-
تاریخ: 1396/6/16 ساعت: 13:27
با یکیشون قرار نهار گذاشتم با دیگری قرار نماز مغرب تو حرم خواهرامام رضا نمیشه اونایی که با محبت نگرانت هستنو برونی... حجم ناراحتیم مدام بزرگتر میشه مدام سهمگینتر میگن به حال الانت میخندی بعدها... هر دردی که از کمترین سن و سالم چشیدمو مادرم یا بقیه میگفتن بعدها بهش میخندی، هرگز و تا الانشم برام خنده ...