خرید بک لینک

امروز داشتم از حقوق هم رشته های خودم تو یه کشوری براش میگفتم

یهو گفت چرا برنامه نمیریزی بری؟

خیلی جدی و مصمم هم گفت.

قلبم یخ زد. یهو خشک شدم. این اولین باری نبود که از رفتن صحبت میکردیم. اولین بارم نبود که چنین پیشنهادی میداد. ولی نمیدونم چرا دلم شکست. مثل این بود که بهت بگن تو که اینجا کار عقب افتاده ای نداری. آینده ای نداری. کسی منتظرت نیست. ایده ای نداری. باید جمع کنی بری یه جای دیگه.

نمیخوام. این آخرین کاریه که شاید روزی انجامش بدم. هرچقدرم که هیچ کاری برام نمونده باشه تو این کشور. رفتنو خصوصا تنها رفتن چیزیه که در کنار مرگ هم اگر باشه انتخابش نمیکنم. چجور دلش میاد منو تنها بفرسته...

.

گاهی به خودم میگم یعنی ممکنه دوباره جوونه بزنم؟سبز بشم؟ بخندم؟ بی تظاهر. بی دروع. بی نقش انرژی مثبت بازی کردن برای دنیا. حتما ادامه داره که هنوز زنده هستم. واقعا اگر هیچ کاری برام باقی نمونده بود که نفس نمیکشیدم. درسته؟

هیچوقت یادم نمیره من قبل از آخرین قدمم به موفقیت ناامید شده بودم و برگشتم. هیجوقت یادم نمیره که اگر یه کوچولوی دیگه. فقط چندماه دیگه تحمل میکرذم الان جای زار زدن تو تختم داشتم پشت میزم مقاله مینوشتمو کتاب ترجمه میکردمو برای تک تک روزای شلوغ و شاد پیش روم هیجان زده پست مینوشتم تو وبلاگم...

اما نتونسته بودم تحمل کنم

شاید الانم همینه... فقط چندروز دیگه مونده... چندهفته دیگه...فقط یکم دیگه مونده تا اتفاقاتی که شاید دل نگرانن که ناامید بشمو رومو برمیگردونم...

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1397 ساعت: 12:13

صفحه بندی