استادی که ازش حرف زده بودم، بی هیچ خداحافظی مستقیمی گذاشت و رفت! فقط در جمع از همگی خداحافظی کرد.
دروغ چرا؟ ناراحت نشدم! زیاد باهاش ارتباط روحی خوبی نمیگرفتم. هرچند خیلی به من لطف داشت و حتی ساعاتی قبل سال نو حال خراب و عصبیمو تحمل کرد ولی از همون اولشم نتونسته بودم باهاش اخت بشم.
بیش از یک آدم قوی و بزرگ به نظرم موجود شکست خورده ای بود که پذیرفتن رو خوب یادگرفته بود فقط... جواب سوالاتمم نمیتونست بده.. البته سوالاتم با اینکه به کلمات بودن جوابشون واقعا با کلمات قابل بیان نیست.
با رفتنش یکی از شاگرداش اومد سمتم و راهنمام شده. خس میکنم دختر کم سن و سالی باشه. ولی چاره ای ندارم جز اعتماد..
تو این روزها پسرعمه 22سالمم از دست دادم. توی خواب سکته کرد. دیروز هفتمش بود.. همه جای خونه خاطراتش هست. خیلی دوستش داشتم. تنها پسر نامحرمی بود که جلوش راحت بودم و حس امنیت داشتم... شک ندارم روحش شاد و آرومه. مثل خودش و خنده های همیشگیش
فروردینمونم چنین شروع شد!
گرچه برای من سال و ماه و روز و تاریخ و زمان از معنی افتادن..
تغییراتمو دوسدارم... چون از ناکجا آباد به روحم سرازیرشدن و نمیدونم قراره کجا ببرن منو.. مارو
(0 لایک)
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان