خرید بک لینک

داشت رد میشد از بین دوتا اتاق که کتاب *چ*ش*م*هایش از *بزرگ *ع*لوی رو دید روی میز، برداشت ورقش زد و بلند پرسید مال کیه؟

جوابی نیامد!

برگشت سمت من که گوشه دیوار نشسته بودم گفت خوندن این چیزا فقط از تو برمیاد!

گفتم نه استاد مال من نیست اتفاقا

.

از جلوی برد اعلانات رد میشد دید یه دستور دارویی با مگنت به برد چسبونده شده. خدماتیه بخشو میفرسته سراغم!

منم دستم بندددد، بله استاد بله استاد؟ گویان! از دور میام که میگه این کار توعه؟!

هاج و واج میگم چی؟ کدوم؟

میگه همینکه زدی به برد دیگه! اینکارا فقط از تو برمیاد!

میگم مجددا خیر! کار من نیست:| کلا امروز شما ظنتون فقط. سمت منه؟!

میخنده میره و در حال رفتن میگه خب تو از این دیوانه بازیا داری دیگه!

...

رسیدم خونه.گویا آهو وگیسو دوتایی رفتن قدم بزنن و مادرپدرم هم رفتن به خونه ی در حال بازسازی سربزنن.

با خودم گفتم چرا عجله داشتم بیام پس؟!

.

داشتم عقب جلو میکردم ماشینو برای رفتن تو پارکینگ که یک دست پسر نوجوون از ته کوچه با خنده و شوخی در حال گذر بودن

به من که رسیدن صدای مسخره بازیشون بلند شد.م نم که خب اخموووو قاعدتا! فرمونو ول کردم و ایستادمو سربرگردوندم سمتشون... بین صورتا اونی که خندون تر بودو نشونه رفتم و یه لبخند عمییییق تحویلش دادم. سرخ شدو نگاهشو دزدید... بعدم لبخندمو به باقیشونم دادم... تک تک از فاز تمسخر به فاز شرمندگی و هنگ شدن! تغییر ماهیت دادن... بعد که دیدم ماتم شدن،با یه حرکت یه دستی رو فرمونو دنده عقب وییییژ رفتم تو پارکینگ. صدای کف زدنشون میومد! حال خودمم خوب شد:)

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 8:16

صفحه بندی