خرید بک لینک

بی ربط به هر چیزی!

توی این اوضاع شلوغ و پلوغ دم اذان

عمیقا و شدییییدا هوس پرتقال خونی کردم...

تازه هشت نه ماهم! باید براش انتظار کشید

دیروز این موقعها:

فکرشو بکنید!دیروز دقیقا یکساعت مونده به اذان آخرین بارها خالی شد از خاور... خونه زندگی به هم وَر!!! اوضاع خودمون داغووون! داشتیم گمانه زنی میکردیم که بریم افطارو خوته عزیزجون بعدش باز برگردیم برای انتقال باقی وسایل...

خانم همسایه اومد گفت میرم برای افطارتون نون بگیرم!! راستی اذان ساعت چنده؟؟؟ ببخیشید آخه ما روزه نیستیم...

مامان کلی خواهش کرد که نکنید این کارو و گوشش بدهکار نبود! بعد گفت اصلا بیاید خونه ما!وحشتناککک اصرار ها. ازون اصرارهای واقعی. حتی نونو نداد گفت افطار باید بیاین پیش خودم

دیگه به مامان گفتم لطفا قاطعانه بگو نه!!! ما امادگی نداریم با این سرووضع و اصن معنی هم نداره آخه!!

که زنگ زدن و قرار کنسل شد ولی گفت پس نونتونو میارم...

ساعتی گذشت و اذان رسیدو دیدیم درب خونه رو میزنن...

ازون کاسه ها تا کتری و شربت زعفرون و سبزی خوردن و پنیر گرفته تا چاقو و لیوانو اون فرنی های بینظیر لطیف و شامی های فوق العاده! رو سینی سینی برامون آوردن:)

بعدم گفتن به ما که افتخار ندادید ...

همه مون شوکه بودیم ازین حرکت!

اونم تو این دوره زمونه!!!

حالا جالبترش اینه وقتی بعد افطار رفته بودیم باقی وسایلو بیاریم.مثل اینکه میان کل ظرفارو هم که نشسته بود برمیدارن میبرن!

+خدایا میشه بهشون برکت و سلامتی و خوشی بدی؟

+خدایا نسل آدمای اینشکلیو زیاد و مانا کن!

+خدایا بهمون توفیق کمک و همدلی و دستگیری بده.

+خدایا مرسی که به هر طریقی حواست به ما هست:*بیا بغلت کنم اصلنشم

امشبم برامون آش شله قلمکار آوردن:) نذریشونه.. انشاالله نذرشون قبول باشه

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 13:30

صفحه بندی