خرید بک لینک

دیگه میدونید عادت منو! اهل "کلید خونه رو داشتن" نیستم. حتما باید کسی باشه و درو برام بلزکنه.

این پشت در موندنهامم هرچندماه یکبار اتفاق میوفته

امروزم خسته و بی رمق زنگو زدم و کسی جواب نداد... معلوم شد رفتن اون خونه تمییزکاری...ولی گیسو پارکه و درحال دوچرخه سواری! قرارشد اون برام کلید بیاره...

روبروی درمون دوتا دختربچه داشتن بدمینتون بازی میکردن...

کولمو گذاشتم پشتمو اخمو تکیه دادم به دیوار در انتظار گیسو...

یهو یه پسربچه با توپش از خونه روبرویی اومد بیرون به این دوتا با ذوووق گفت بیاین وسطی. دختراهم مسخرش کردن گفتن سه تایی که وسطی نمیشه!!!کیف نمیده!

تا الان لابد حدس زدید که برگشتم بهشون گفتم منم هستم!!! بریم وسطی!!!

کولمو دراوردم گذاشتم رو ماشین همسایه و با اون هیکلم پریدم وسط میدونو توپو گرفتم ازشون.

چندتا از هم کوچه ای ها با تعجب و لبخند خوش معنا نگاهمون میکردن و رد میشدن. گاهی توپ میخورد بهشون و برامون باخنده پرتابش میکردن.

اولش یکم خجالتم بود! ولی فوری عادت کردم و سه دور بازی کردیم:) کلی هم انرژی بچه ها بیشترشده بودو خوشحالتر بازی میکردن.

تا اینکه گیسو از دوردست پیداش شدو اونم تعجببببب وار درو برام بازکرد

اما دیگه بی رمقو خسته نبودم:) خوشحالو خندون وارد خونه شدم.

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 13:30

صفحه بندی