خرید بک لینک

یکی دوجین ابر را به انتهای دو گیسویم وصل کرده ام

هرجا عصا بزنم و رهسپار شوم پشت سرم می آیند

یک جفت گیلاس دور گوشهایم می اندازم

بقچه ی نان و پنیرم را برمیدارم

دست گوسفندهایم را میگیرم

و فکرمیکنم حالا میتوانم به دورترین سیاره ی ممکن پرواز کنم

کوچکترین سیاره ممکنه

آنجا شاید به گلی برسم که از شازده ای جدا افتاده

محافظ شیشه اش را بردارم و به پژمردگی اش لبخند بزنم

تیمارش کنم تا باز جان بگیرد

برایم بگوید که ماه هاست اینجور دوام آورده

بائوبابها را از ریشه بکنم

علفها را گوسپندکانم بخورند

توی باغچه گل بکارم

آتشفشانهای خوراک پزی را دوده گیری کنم. 

و هر غروب کنار گل سرخ بنشینم

برایم ماجرایش را بگوید

 و صمیمانه انتظار بکشیم...


شعر عنوان:الهام دیداریان


برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 2 تير 1396 ساعت: 4:27

صفحه بندی