پیشی یدونه ازین ویکتورینکوس چندکاره ها داشت...
کوچولوی قرمز.
وصل بود به زیپ کوله ی مدرسش.
میگفت دیوید از اونجا براش آورده. دیوید باباخونده ی اروپاییش بود. بعد از مسلمون شدن خواست که اسمش داوود باشه. ولی باز خارجی صداش میزدیم.
بگذریم
گفته بودم خوشگله. گفته بود میگم یه صورتیشم برای تو بیاره.
گفته بودم نه!! مامانم چی میگه ازینا داشته باشم!؟
مثل اون باری که تولدم بودو گفته بود ست مشکی دوسداری یا صورتی؟
گفته بودم نه ها!!! مامانم چی میگه اگه چنین هدیه ای ببرم خونه...؟!
درحالیکه از ته دلم اون چاقورو میخواستم. از ته دلم اون ستو میخواستم.
میدونست من آسمونو ستاره ها و عکسای کهکشانو دوسدارم. یه روز یواشکی یه سی دی گذاشت توی کولم. گفت اینارو از نت درآوردم برای تو!
اون موقع تبادل سی دی خلاف سنگینی بود برامون!
گفته بودم نه!!! اگر مامانم بفهمه چی میگه!!؟
ناراحت شده بود. یادمه گریه کرد حتی.
و فکرکنم اون تنها کسی روی زمین بود که میتونست انقدر از مادرم متنفر باشه...
چه حال بهم زن بودم و مقید!
گرچه الانشم هستم متاسفانه:))
+استاد میگفت باید آزادکنی خودتو. وگرنه هیچی تغییر نمیکنه برات...
(0 لایک)
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان