خرید بک لینک

ساعت یک و سی دقیقست

فکرمیکنم شب درازی پیش رومه...

به درازی موهای گیسو مثلا

فردا با تیم انزلی مسابقه دارن

امروز مدام میومد میگفت خوبی؟ بیحال میگفتم آره

این خوبی خوبی پرسیدناش دلیل داشت.

شب لوداد خودشو!باز اومد گفت خوبی گوجی؟ گفتم آره. گفت شنیدم فردا میخوای بیای تشویقم کنی. نمیدونستم جریان چیه. ولی گفتم آره. ساعت چند؟ گفت یازدهونیم.

.

خوشحالم براش که یه عشقی داره! من تو سن اون هیچ عشقی نداشتم. تو سن خودمم ندارم. درسته تو هرمسیری که رفتم درخشیدمو به چشم اومدمو مفید بودم ولی کجا بود اون چیزی که دلم بخوادشو زمینوزمانو شبوروزو براش بهم بدوزه...صبو به خاطرش چشم. بازکنمو شبو از اشتیاقش نتونم بخوابم که ولوله باشه به جونم برای رسیدن بهش...هیچوقت نبود...هیچوقت

اگر عاشق میشدم... عاشق خوبی میشدم! اما حیف هیچ چیز منو اونقدری اغوانکرد که بشه منظورِ خلقتم.

دلیل گریه ی شبهای من کجا ماندی؟

کجای راه ندیدم تو را که جا ماندی...

من و تو، قول پرستش به یکدگردادیم

خدای من تویی اما،تو بی خدا ماندی!

مجتبی سپید

+شاعر عنوانو خودتون میدونید دیگه؟

نه؟!!

سرچش کنید:|

به منم بگید ببینم درست پیداکردید یا نه

رفع ابهام: تو این پست منظورم عشق به انسان نبود! عشق به هر چیزی غیر آدما بود:))

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 21:04

صفحه بندی