از دور دیدم!
اومد سمتم، بغلش کردم.بوسیدمش.
فوری خودشو ازم جداکردو انگار پی چیزی بگرده دستشو برد سمت دست چپمو آوردش بالا جلوی چشمامون
گفت پس کو حلقت؟؟؟
خندیدمش:)
گفتم خبری نیست!
گفت هیچی؟؟؟
گفتم هیییییییچی!
خندیدو گفت:
آخه چرا؟؟!
خندیدمشو چیزی نگفتم.
+تعجب کردم.ینی انقد دیرمه؟!
+هنوز زمستون کاملا تموم نشده دلم برای خرمالو تنگ شد! شکوفه هاش پرشدن رو درخت خونه بغلی...اوف! چقدررر طول میکشه که باز اون نارنجیای ژله ای بشن...
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان