خرید بک لینک

یه دفتر جلومه، یه مداد

اومدم بنویسمش. دستم نرفت به نوشتن. عادتی شدم به تاچ این دکمه های نامرئیه روی صفحه... جای نوشتن رو برگه ها.

ورقش زدم. یه خاطره از شهریور پارسال توش بود...

گویا بارون زده بود بعد از دوهفته گرمای سخت

نوشته بودم که خونه اجاره نرفته و اوضاع مالی به همه!

که دوهفته بعد قراره طرحم شروع بشه و قراره سخت و نفسگیر باشه! عجیبه که چرا از واژه نفسگیر استفاده کرده بودم

نوشته بودم تصمیمم برای ارشد قطعی نیست

که انگار دارم به کنکور دوباره فکرمیکنم...

آدمِ اون نوشته ها الان اینجاست

برخلاف تصورش طرحش نه دوهفته بعد که دوماه بعد شروع شد!

سخت بود، نفسگیرم بود اتفاقا. ولی خیلی چیزارو تغییر داد تو محیط کارش، از رنگ لباس فرمشون!!! تا برنامه کشیک پرسنل. حتی اون پرسنل بداخلاقه رو هم تونستبا سیاست جا به جا کنه و با جلب اعتماد مسئول بخش حالا امپراطوری خودشو داره.

خونشون تا یکسال بعد اجاره نرفت...

از شهریور پارسال تا الان یک اتفاق بزرگ دیگه هم براش افتاد... اونقدر بزرگ که...

بذارید راحت باشم!

تنها شدم... یا اینجور تصحیح میکنم... تنهاتر!

دو سه تا از نزدیکترین دوستانم... یا...راحت باشم با ز!!دوتا از تنها دوستان نزدیکمو از دست دادم... هر دو به فاصله یک هفته... مرگ نه... تمام شدن دوستیمون... چندسال شبوروز هم بودیم... و تو چندماه بهم ثابت شد بدون کسایی که شبوروزت بودنم میشه زندگی کرد...

با تنهایی عجین تر شدم... باهم کافه و سینما و تئاتر رفتیم... باهم سفر و کنسرت و همایش رفتیم...کنار هم خوابیدیم...بیدارشدیم... گریه کردیم..خندیدیم...کتاب خوندیمو رقصیدیم...بیمارشدیم... عادت کردیم...

قوی ترم کرد.

و حالا میتونم از اواسط تیرم بنویسم

چندروزی هست که هوا به شدت گرم شده، خوشبختانه حسش نمیکنم چون در طول روز بیرون نیستم.

طرح به خوشی و راحتی میگذره این روزها

خونه دوماه پیش اجاره رفت البته بعد از تعمییرات فراوان... همزمان با نقل مکان ما به خونه ی جدید

امروز خانم همسایه برامون لواشک دست ساز آورد... ازین قسم محبتها زیاد دارند...

هنوزشم برای ارشد مطمئن نیستم

هنوزشم برای آیندم مطمئن نیستم

هنوزشم نمیدونم کجای کارم

همه چیز آرومه. اگرچه یک شب در میان خواب میبینم که جنگ شده... بعید هم نیست

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 15:15

صفحه بندی