قاشقی از سوپش میخوره و رو به ما میگه:
نگفتم براتون از دارودسته ی خروسا؟ (خروسا یه عده ادمن که کارشون مدتیه پیش بابا گیرکرده)
قاشقامون که تا نصفه بالا اومده بودن ثابت میشه و رو میکنیم سمتشون میگیم نع!!!! برگشتن؟؟؟
تکه ای نون میبره و ادامه میده... اره. اینبار یه گروه دیگشون از تهران و یه سری دیگه هم از جنوب اومده بودن.
بعدا نوشت: اومده بودم این پستو حذف کنم!فکرکردم برداشتای بداخلاقانه ای. ازش خواهد شد که ابدا منظورم نبوده :)ولی دیدم تو پنج دقیقه دوتا لایک خورد!!! برای وبلاگ من با این حجم پایین بازدید کننده یک لایکشم عجیبه! چه برسه به دولایک در این زمان کم اونم برای پست به این طولانی ای!درنتبجه پاک نکردم:|
اولی باز با عنوان "دکتر" خطابم کرد با اینکه سری پیش بهش گفتم که نیستم!
ولی بعد تموم شدن حرفش گفتم اولش باید بگم: پدرم خیلی دوست داشت من دکتر بشم! ولی نشدم. راستشو بخواهید مهندس هم نشدم! عنوان رشته من از علوم انسانیه و راحت ترم که فقط همون آقا خطاب بشم.
کلی بابارو تشویق کردیم تا اینجاش!
به نونش گازی زد و گفت اینجوری دیگه سری بعد یادش نمیره نه دکترم نه مهندس!
بعد براشون تمام پرونده هارو آوردم و نشونشون دادم انجام این کار از عهدم خارجه، نشون دادم تو این مدت در حوزه اختیاراتم و حتی فراتر از اون تلاش کردم که کمکشون کنم ولی نشده و دیگه دست من نیست و باید به مقام بالاتر ارجاعشون بدم. اخماشون رفت تو هم ولی وقتی دیدن صحبتها منطقیه و سنگ اندازی ای درکار نیست، با روی خوش بلند شدن که برن.
گفت یکیشون اخرش اومد منو کشید کنار گفت مهندس! باز من خندم گرفت! خودشو جموجور کردو با تصحیح. گفت سرور بزرگوار! درسته از راه دور اومده بودم! درسته ازت "نه" گرفتم... ولی تمام خستگی راهم گرفته شد از برخوردت! خدا خیرت بده.
بابا اینارو گفت و لبخند نشست رو لبامون:)
من به شیطنت گفتم ارزش کار هرکدوم چقدر بود؟ گفت بین هشت تا پانزده میلیارد... گفتم چندنفر بودن؟ گفت پنج شیش نفر
گفتم پیشنهاد بیشرمانه ای نکردن ینب؟! خندید گفت اینا تحقیقاتشونو میکنن بعد میان دختر!
گفتم اه حیف شد که!!!
مامانم غش غش زد زیر خنده و گفت میفهمی چی میگی؟
گفتم آره! اگر پیشنهاد میدادنو نه میگرفتن هیجان انگیز بود. اینجوری که بیشتر شد یه خاطره ی کسل کننده!
بابا گفت باید استخون بترکونی تا به جایی برسی که حتی نتونن پیشنهادشم بهت بدن.
بهش گفتم چقدرررر میشه با تو پز داد آخه؟؟؟با اینکه نه دکتری نه مهندس!
گفت منم با شما پز میدم که بهم افتخار میکنید...چون اونموقعها که همسن شما بودمو پدرم پیشنهادای مالی ای که بهش میشدو رد میکرد، کلی به حالش تاسف میخوردیم که چه قدر ترسوعه! خوشحالم فهم و درکتون خیلی بیشتر از اونموقعهای منه.
+وقتی عطیه تو اینستاش از دلبریهای آقاسیدیاسین میگه. هرکی ندونه فکرمیکنه این دختر داره پزی میاد!!! ولی منی که این پستو نوشتم واقعا درک میکنم که فقط. روایت حقیقت جاریه، افتخار به خوبیاییه که باید جارشون زد. که اپیدمی بشن. که از هم یادگرفته بشن.
+مامان بابا در بدترین شرایط ممکن زندگیشون مقابل اینجور پیشنهادا سرخم نکردن، ولی ولی ولیییی خدا اگر بخواد سخت امتحان بگیره هیچکس جز خودش نیست که یاری دهنده باشه، الهی که سختتر از این نکنه شرایطمونو:)
(4 لایک)
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان