میرم تو حیاط. اسباب بازیای بابارو جمع و جور میکنم.. دریل.آچار.چکش. جعبه ابزارش...
یه برگ ریحون میچینم. عطرشو میکشم توی جونم
لباسای خشک شده رو میبرم بالا...تا میکنم...میشن پنج بسته ی جداگانه... برای آهو و گیسو رو میذارم رو میزاشون. برای مامان بابارو تو اتاقشون..
برگ ریحونمو برمیدارم برمیگردم تو حیاط.میذارمش رو میز...
آفتاب تندیه. هوا گرم. نخاله ها و گچ و لوله های عوض شده رو جارو میکشم
برگ ریحونمو برمیدارم کمی میبُرمش تا عطرافشانی کنه...
میز اتورو میارمو مشغول اتوزدن پیراهن بابا میشم...با اولین حرارت، عطر ادکلنش بلند میشه از روی لباس... و لبخند میشینه رو لبای من...
پیراهن خوش عطر اولین و آخرین مرد زندگیمو میبوسم.
برای خودم آهنگ ترکیه ای گذاشتم... هیچی ازشون نمیفهمم ولی بانمکن.
برگ ریحونمو برمیدارم میرم تو آشپزخونه..باز کمی ازش میبرم... دوباره تا عطر جدید... میذارمش رو کابینت
برنجو پیمونه میزنم تو دیگ مسی...پنج تا
با برگ ریحونم میایم میشینیم جلوی تلوزیون. آخرین صفحه ی کتابمو تموم میکنمو تو کانالا میگردم دنبال اخبار یا موزیک ویدیو یا آشپزی. سه چیز جذاب برای من از تلوزیون!
نه اسمسی دارم. نه پیامی تو هیچ شبکه اجتماعی ای. نه ایمیلی. نه نامه ای
شبکه ارتباطیم شده در حد گلدونای "باباآدم" تو حیاطمون :) به همون سبزی. به همون با نشاطی. به همون تنهایی
عنوان: از یکی از گروهای محبوبم! One republic
(1 لایک)
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان