امروز پنجاهوشش هزارودویستو نودوهشت تا کار دارم:|
ولی هنوز درحال چرت زدن از خستگی هستم!
دیشب بعد از تمام شدن شیفت کاری پرماجرایی که یه احیای ریوی موفق هم توش پیش اومد، پاشدم تنها رفتم تئاتر:دی
این روزها که دلم میخواست تهران میبودمو مهمون هرشب کاخ سعدآباد و تماشای نمایشنامه "سی" ، ولی چون نه میتونمو نه میشه واینا...گفتم خودمو با یه تئاتر دیگه کمی ارضا کنم.
به قول تهرانیامون!!! بدی نبود! ولی من فقط با اون قسمتهایی از اجرا خوشحال میشدم که یهو گیلکی میشد صحبتاشون یا شعراشون
چرا انقدر ناسیونالیستم؟ :| تاسف باره!!!
+چرا کسی تونسته فکرکنه اسم من شاید "هما" باشه؟! ابدا این حد از ملاحت رو در خودم نمیبینم!!!
بعدا نوشت:
در عین ناباوری! رفتم رودبارو برگشتم! کاری داشتم که ماه ها عقب میوفتاد و امروز بله ی خوبی گرفتم ازشون! به مامانمم نگفته بودم میرم
حااااالمان جا آمد از رانندکی تو جاده و تماشای نشونه های پاییزو ابرای پراکنده و تگرگ چندثانیه ای ای که دللل برررررد ازم
الانم منتظرم عصر بشه! برم سرکار!!
(0 لایک)