پیش زمینه:
این فقط یک خاطره نگاریه بی هیچ اتفاق خاص یا حتی خوندنی ای!
.
دیروز ساعت پنجونیم عصر قرار داشتیم برای تماشای "پنج عصر".
من اسم سینمارو اشتباه متوجه شدم و جای اینکه برم "سبزه میدون" برای "شهرداری" تاکسی گرفتم:|چون دوتا سینما این فیلمو اکران داشتن.
وقتی راس پنجونیم زنگ زدو با مهربونی و بی عجلگی! پرسید کجایی و گفت بلیط گرفته و خوردنی چی دوسدارم؟!!! گفتم فقط یه آب پرتقال پاکتی و تاکیید کردم قوطی ای و بطری ای نه!!!
بعد متوجه شدم سینمارو اشتباه اومدم...
و مجبورم یه خیابونو بدو ام تا منتظر نمونه ( برام واقعا نفرت انگیزه دیر رسیدن و منتظر گذاشتن، گاهی هم که اینحوری پیش میاد... خیلی استرس میکشم!)
خلاصه تو اون شرجی و گرما حساااابی دوییدم.شالو کیفو مانتو رو با دوتا دست کنترل میکردم که به باد نرن!یکمم خوش میگذشت! آدم خنک میشد:)
رسیدم بهش... داشت پشت صندوق خریداشو حساب میکرد. یه کیسه پررررر
دلم نیومده بود بهش بگم عادت به خوردن ندارم تو سینما!:) استقبال کردم از خریداش
تا منو دید گفت چه زووود رسیدی. گفتمش که دوییدم.خندید
اخرین خریدشو میذاشت توی کیسه که دوتا لواشک بود، انگار یهو حواسش جمع شده باشه گفت میدونم دوسنداریا ولی حالا دوتا خریدم. (خندیدم از اینکه یادش بود!)
تو سالن سینما به شدت گرم بود. منم تشنه. آبمیومو در یک حرکت هووورت کشیدم بعدشم باز رفتم آب خریدم.
در مورد فیلمم هردومون حوصلمون سر رفت! با اینکه کلی خندیدیم بینش. ولی دوسداشتیم زودتر تموم بشه:دی (نقد حرفه ای هم نمیکنم! اصن به منچه:پی)
بعد هم رفتیم خرید!متوجه شدیم اصلا هم سلیقه نیستیم:)) ولی به شدت قوربون صدقه ی انتخابای هم میرفتیم! جوری که ورشکستم کرد!!! هی گفت خوشگله بخر! بهت میاد بخر! خنکه بخر! خوشرنگه بخر! خوشمزست بخر! فلانوبخرو فیسارو بخر!!!
اخرشم منو رسوندو خودش راهی شد...
نمیتونم بشناسمش... راستش خیلییییی ترسوام تو تصمیم گرفتن در مورد آدما... ازش تاحالا فقط خوبی دیدم و حس مثبت...
ولی رنجورم برای اینکه بعدها از رفتاراش و کاراش چیزی خلاف حسهایی که تا الان گرفتمو ببینم... درنتیجه همینجور دور و دیر و گهگداری خوبه بودنش..
دیروزم گفت مادرش نیستو تنهاست. پیشنهاد انزلیو دادم اول.بعدم سینما. از سینما بیشتر استقبال کرد
(1 لایک)