خرید بک لینک

حمام گرفتم، مهمان داشتیم و رساندمشون

دسرهای فردارو آماده کردم و گذاشتم توی یخچال

گیفتهارو تموم کردم و باید بهشون شکلات اصافه کنم و بعد بسته بندی نهایی

کمی به پره های بینی سرخ شدم کرم مالیدم تا التهاب و سوزششون کمتر بشه و در بین همه کارها مدام از چشمام التماس میکردم که نبارن. رامم شدن! ولی امان از آب دماغ!!! اشکو میشه کاری کرد ولی سرمنشا آب بینی به قدری نامعلوم و افسارگسیختست که خودش جاری میشه

حتی چندباری موقع رانندگی گیسو مچمو گرفت! با تردید پرسید سرماخوردی ؟

الان هم لم دادم و منتظر خبر دوستی هستم برای مهمانی رفتن!!! دقیقا همین وقت شب اتفاقا...

از حالا نگران تو راهم! که یوقت دوباره گریم نگیره و صورتم بشه تابلویی برای آبرو ریزی!

+نگفتم براتون! فردا برای گیسو تولد میگیریم! بعد با این حال من... پسفرداشم باید برم تهران همایش فشرده ی دوروزه از صبح تا شب!

+شعر و موزیک رو بر خودم حرام اعلام کردم. مگر کمکی بشه به رفع بدحالیم. در ماشین فقط رادیو! در خانه هم فقط کتب فلسفی یا تاریخی سنگین. تا ببینم چی میشه.

بعدا نوشت: دوستمان خبر داد که امشب نمیشود و خدا خیرششش بده:دی چون داشتم از خواب میمردم!! از طرفی هم نگران بیخوابی خودشون بودم! خب میریم که با خیالی اسوده بوخوسیم،گنایت عه وِری بادی!

برچسب: میهمانی,ساعتی,عجیب, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 12:46

صفحه بندی