تهران رفتن بیخودترین کاری بود که میتونستم تو این شرایط بکنم:))
ولی چون از یک ماه پیش برای همایشی ثبت نام کرده بودم، حیفم اومد نَرَمش!
این شد که حالا اینجام.
من و اتوبوس و غروب و کوله و یه کتاب. هندزفری و گوشی عزیزمم همینطور
و اگر خدا بخواد نت هم دارم!
امروز خیلی بیشتر سعی کردم غصه نخورم.
جز لحظه ای که یه رزیدنتمون اومدو گفت یه اهنگ معرکه میذارم گوش بدیم دورهمی، گفتم غمگین نه هااااا . گفت ببین این عالیه، قدیمیه ولی صبرکن. گفتم آستانه تحملم اومده پایینا. به هیچ وجه غمگین نذارید لطفا که میرم بیرون!گفت قشنگههه!قووول میدم.گذاشت... آشنا نبود!
یعنی هم بود هم نبود.
که یهو شروع کرد به خوندن...
ادامه بده...
به لبخند
به نگاه
به جشن