خرید بک لینک

روز وحشتناکی بود

از بدترین روزهای عمرم

خیلی کم پیش میاد که از زور غصه سوزش معده بگیرم، امروز ازوناش بود

استرس تولد گیسو هم از طرفی دیگه

وسطای روز میخواستم جا بزنم حتی! بگم من نیستم، برم تو اتاقمو اونقدر گریه کنم تا بمیرم

ولی این عذاب وجدان خواهر بزرگ بودن نذاشت

سرپا نگهم داشت تا برگزاری مراسم و بعدش

الان جنازم روی مبل افتاده

جسمی که روح آشولاشیو یدک میشه، قلب پاره پوره ای رو...

روان شکست خورده ای رو

چه کنم جز به اینجا امدن و برای غریبه ها شرح مصیبت گفتن

ناراحت نشید، که هزارآشنا برای من اندازه یکی از شما غریبه ها عزیز نیست.

چوپی یادت بمونه امروزو. یادت بمونه چطور جنازتو مثل زامبی ها اینور اونور میکشیدی و با چشمی از اشک و چشمی از خون

یادت بمونه به کجاها رسیدی امروز. ..

بین انتقام و فراموش کردن بدجوری درگیرم

حس میکنم اگر روحم انتقام نکشه، قلبم از جا کنده میشه

از طرفی میگم هزینه و زمان و روانی که برای انتقامم خرج میشه چه فایده ای داره وقتی اصل موضوع ملغاست

وقتی اون ممه رو لولو برد!

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:03

صفحه بندی