یه شماره ناشناس تماس گرفت، ظنم رفت سمت بچه های اینجا
جواب دادم
صدای دخترونه ای سلام کردو گفت خانم فلانی؟ اسم کوچیکم
نمیشناختمش...معرفی کرد. همسر یکی از دوستای وبلاگی خیلی قدیمیم بود...
یه دختر از مشهد که برای توضیح اتفاقی باهام تماس گرفت و گفت دلش الان انقدر شکستست که داره میره حرم...
گفت چشمم که به ضریح بیوفته براتون دعامیکنم
گفت مطمئن باش دلم انقدر شکستست که اگر دعام برای خودم قبول نشه، حتما یرای شما قبول میشه
ازم خواست منم دعاش کنم، گفت دعای یکی به خوش ذاتی شما حتما قبول میشه...
حرفاش شرمندم کرد...
.
وقتی میگن خدا به سخن میاد، همینه...
از زبان بنده هاش ... بهم زنگ میزنه و میگه که حواسش بهم هست... و دل شکسته ای رو میفرسته به جای عزیزی که برام دعاکنه
خدایا چه لهجه مشهدی بانمکی داشتی...
میدونم که میخوای دست بکشم
میدونم که هی بهم میگی هزاربار بهتر از چیزایی که میخواستیو بهم میدی
میدونم اصلا شاید ته اون راه روشن نبوده
ولی توام میدونی چه محشری توی روح و قلبم برپاست...
تو میدونی چقدر وحشی و رام نشدنی ام وقتی چیزیو میخوام... اونم چیزی که بهترین سالهای جوانیمو صرفش کردم... اشتباهاتی که هزاربار بخشیدی و فرصت دادی و من نفهمیدم
با پرو رویی تمام بازم میخوام بخوامشون ازت...
+مشهد و حرم و ... چقدررررر دلم تنگته امام مهربون
(3 لایک)
برچسب: میدونم,
نویسنده: مهتاب باقریان