خرید بک لینک

روزهاییست که با بزرگترین ترسم در زندگی مواجه شدم

ترسی که از همان سالهای دور و روزهای پرشور و شوق نوجوانی به جانم افتاده بود

رو به رویم نشسته و با چشمهایم هم افق شده

اتفاقا ترسناک هم نیست

بهش نمی آید که قصد گرفتن جانم را هم داشته باشد

شبیه غصه ای ایست که به ناچار سمتم آمده

شاکیست از اینکه خودم خواستمش... خودم مسبب آمدنش هستم

مدام نزدیکتر می آید

سیخ های داغتر و بران تری به سینه ام فرو میکند

ولی قصد جان ندارد انگار

که کاش داشت...

چشم که از چشمهایش برمیگیرم، دیگر چیزی نیست

چیزی توی جهان نیست تا بخواهم دنبالش کنم

نفس کشیدن خندیدن غذاخوردن حرف زدن راه رفتن کار کردن خوابیدن... همه شان چون اجباری دردآور از هر طرف مرا به زور میکشند

من هم طوق برگردن عملیشان میکنم، فقط برای مادرکم... که با چشمهایی پر از سوال و نگرانی تمنای خوب شدنم را دارند.

دردهای جسمی ای که از شروع تابستان به سراغم امدند انگار تمرینی بودند...

تمرین برای مواجهه با چنین ویرانی ای...با چنین روزهایی

برچسب: تابستان, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 11:58

صفحه بندی