کلارا یه کاسه چینی بزرگ داشت با خال های رنگارنگ که وعده های غذاییشو فقط توی اون میخورد
جوری که مادرش مجبور بود برای مهمانی یا پیک نیک کاسه رو با احتیاط همه جا ببره
قطعا حدس زدید که یه روز کاسه شکسته میشه
مادر کلارا تمام شهر رو زیررو میکنه برای یافتن لنگه اون کاسه! پیدا هم میکنه
ظرف رو با خوشحالی به خونه میبره و همبرگر و نخود فرنگی و ذرت و هوبج رو با دقت توش میچینه
لابد باز هم حدس زدید که کلارا وقتی کاسه رو میبینه به گریه ی شدیدی میوفته و میگه کاسه قدیمیشو میخواد!
مادر باتعجب از کلارا میپزسه چرا همچون حرفی میزنه؟
که اون میگه رو یکی از خالها نشونه ای بوده
بعضی وقتها نه بهترشو میخوای
نه حتی عینشو!
تو دقیقا حودشو میخوای، خود خودشو
حتی اگر به بی ارزشی یه کاسه چینی باشه...
حاضری از گرسنگی بمیری ولی ففط تو کاسه ی خودت غذا بخوری...
(0 لایک)
برچسب: کلارا,
نویسنده: مهتاب باقریان