خرید بک لینک

با یکیشون قرار نهار گذاشتم

با دیگری قرار نماز مغرب تو حرم خواهرامام رضا

نمیشه اونایی که با محبت نگرانت هستنو برونی...

حجم ناراحتیم مدام بزرگتر میشه

مدام سهمگینتر

میگن به حال الانت میخندی بعدها...

هر دردی که از کمترین سن و سالم چشیدمو مادرم یا بقیه میگفتن بعدها بهش میخندی، هرگز و تا الانشم برام خنده دار نیست

هنوزشم وقتی مرورشون میکنم، عمیقا درد میکشم. با اینکه ممکنه بسیار هم کودکانه بوده باشه... ولی درد بوده. کی میتونه به دردش بخنده؟. هرچندسالی ام که بگذره. چی میتونه شکل یه دردو خنده دار کنه...هیچی

حتی دردای بزرگتر...دردای جدی تر..چون توی اون سن و شرایط اثرشونو روی روحت گذاشتن و تو فراموش نمیکنی چه حالی داشتی.

برای اولین و اولین و اولین بار در عمرم دلم میخواست زمانو به چندماه پیش برگردونم

اشتباه و خطا زیاد داشتم تو گذشته ولی هیچوقت نشده بود بگم کاش برگردم عقب...

فکرمیکنم این همون نقطه ی استیصاله

امروز کسی ازم پرسید چندسالتونه؟ باورتون میشه فکرکردم؟ باورتون میشه با فکرکردنم به نتیجه نرسیدم؟ یادم نمیومد!!!! بین 23 تا 26 شک داشتم. سراخر با انگشتام از سال تولدم شمردم...

حالتام اصلا مانیک دپرسیو نیست. از اول صبح تا اخر شب حتی توی خواب هم. یکنواخت غمگینم. یه غم ویروسی که باقی رو هم غمگین میکنه. از دوست و همکارو حتی مسافر بغل دستی توی تاکسی که پرسید دخترم چیزیته؟ وقتی به خودم اومدم دیدم عمیق توی فکررفته بودمو صورتم تابلویی از ماتم شده بوده...

خیلی بده وقتی همدست نداری...همدل نداری.. همدست که داشته باشی هیچی تو دنیا دست نیافتنی به نظر نمیرسه... حتی این غیرممکنی که در تمناشم...ولی تک و تنهام..

خداهم حوصله ی همدستی باهامو نداره انگار

برچسب: سیزده, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 13:27

صفحه بندی