خرید بک لینک

استاد گفت حالا که موندنی شدی، چی بهمون شیرینی میدی؟

با بی حوصلگی میگم هرچی شما بخواید استاد، بگید، تقدیم می کنم.

کمی مکث میکنه و میگه نه! ما چی برات بخریم که خوشحال بشی؟؟ که بخندی...

لبخند دندون نما میزنمو میگم دارم میخندم دیگه.

میگه نه!

فقط لبات نه...

چشات بخندن!

مثل قبل.

+وقتی کساییو دوروبرت داری که به خنده ی تو چشماتم اهمیت میدن...

+میگه نه به من.نه به هیچکس ربط نداره جرا خواستی بری و چرا حالا منصرف شدی. فقط یادت باشه هرگز تو زندگیت از اعمالت پشیمون نباش. به خودت بگو اون بهترین کاری بود که در اون زمان میشد بکنم.

+میگه نذر کرده بودم برای حل شدن مشکلت و موندنت. پس باید نذرمو بدممم. میگم نه. نده...

مشکلم حل نشده... فقط تصمیم گرفتم بمونم . تا اوضاع پیچیده تر نشه. میگه باشه پس دیرتر میدم!

تو دلم به امیدی که داره قبطه میخورم...

+حالم؟

تو خونه خویشتن داریم بیشتر شده. محل کار هم so so !

ولی ویرانم... ویرانه ای که دعاها و دوستانم نذاشتن به متروکه تبدیل بشه..

برچسب: چشات,بخندن, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 22:22

صفحه بندی