استاد گفت حالا که موندنی شدی، چی بهمون شیرینی میدی؟
با بی حوصلگی میگم هرچی شما بخواید استاد، بگید، تقدیم می کنم.
کمی مکث میکنه و میگه نه! ما چی برات بخریم که خوشحال بشی؟؟ که بخندی...
لبخند دندون نما میزنمو میگم دارم میخندم دیگه.
میگه نه!
فقط لبات نه...
چشات بخندن!
مثل قبل.
+وقتی کساییو دوروبرت داری که به خنده ی تو چشماتم اهمیت میدن...
+میگه نه به من.نه به هیچکس ربط نداره جرا خواستی بری و چرا حالا منصرف شدی. فقط یادت باشه هرگز تو زندگیت از اعمالت پشیمون نباش. به خودت بگو اون بهترین کاری بود که در اون زمان میشد بکنم.
+میگه نذر کرده بودم برای حل شدن مشکلت و موندنت. پس باید نذرمو بدممم. میگم نه. نده...
مشکلم حل نشده... فقط تصمیم گرفتم بمونم . تا اوضاع پیچیده تر نشه. میگه باشه پس دیرتر میدم!
تو دلم به امیدی که داره قبطه میخورم...
+حالم؟
تو خونه خویشتن داریم بیشتر شده. محل کار هم so so !
ولی ویرانم... ویرانه ای که دعاها و دوستانم نذاشتن به متروکه تبدیل بشه..
(0 لایک)