خرید بک لینک

آدمی وقتی در تمنای موهبتیست، هر چیزی را نشانه ای می یابد

عده ای بس به دنیای نشانه ها معنقدند

می گویند اصلا زبان کائنات است، زبان خدا...

نمیفهمممشان

فقط گیج تر میشوم

زبان منطق بران و کشنده است، وقتی دشنه های منطقشان را آخته میکنند برای نجات دادنم از این ورطه

بی پناه تر از کودکی که مادرش را گم کرده فقط داد میزنم مادرم را می خواهم!!!! امکان ندارد او مرا گم کرده باشد

چندروزیست دیگر از کسی بدم نمی آید

دیگر بویی برایم آزرنده نیست و هوایی حالم را بدنمیکند

دیگر حس بدی به هیچ چیزی ندارم

مثلا روی گیاهی که تازه توی گلدان جدید گذاشته بودم کرم سبز کوچکی دیدم. برش نداشتم

فردا هم چک کردم و سه برابر شده بود

باز هم ولش کردم

دوروز بعد آمدم توی حیاط و تمام برگهای گیاهم، همه شان خورده شده بودند و خبری از کرم هم نبود... جز فضله هایش دوروبر گلدان هیچ چیز دیگری نبود.

به گیاهی که فقط شاخه هایش مانده بود لبخند زدم و گفتم آن کرم لابد خزیده است جایی و دارد پیله ای میتند...

اگر پیشتر ها بود کرم را میکشتم.

چیزی درونم سخت مبارزه میکند. نیروی عظیم امیدواری که نمیتوانم جلویش را بگیرم.

نه گریه هایم تمام شده نه بی قراری ام... اما خویشتن داری ام را زیاد کردم تا دست کم اطرافیانم ناراحت نباشند از ناراحتی ام.

اما اینجا... جای تظاهر نیست!

اینجا با تمام وجودم به رویا ایمان دارم. اینجا مجازیست که هر لحظه می تواند دری از بهشت را به روی روزهای جهنمی ام بگشاید و ندایی بخواندم به بخشیده شدن

به مورد لطف قرار گرفتن

به دوباره جان دماندن در روح تبدارم

دعاهایی که برایم از دستهایی ناشناخته به آسمان روان می شوند، می توانند آب حیاتی باشند برای این گیاه بی برگ مانده...

برچسب: آنهایی,چشمهای,بسته,امیدوارند, نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 22:22

صفحه بندی