غروبای جمعه ی ما هرگز دلگیر نیستن ...چون همیشه منتظر یک مهمون پای ثابتیم که سرزده و بی ساعت از قبل مشخصی میادو خوشحالمون میکنه
جزو افرادیه که همیشه سرزده اومدنشو دوسدارم
تو هر شرایطی که باشم و باشیم
امشب زودتر اومد! با یک دیگ ماکارونی! برای شام... و خب پر واضحه به میل من :دی و حسادت همگان هم برانگیخته شد
با اینکه کلی خسته مسته بودم دیدم حالا که انقذ زحمت کشیده، منم لباس پوشیدم برم برای دسر خرید کنم. ساده ترین دسر عالم بشریتم که تیرامیسوعه دیگه.البته قهوه فروشیه بسته بودو نتونستم با لیدی فینگر درست کنم. ازین پتی بور کاکائویی ها خریدم:| نتیجه قابل قبول بود ولی..گذاشتمش تو یخچالو دورهمی نشستیم به شام خوردن و سیویچکا شکستنو "خشم و هیاهو" دیدن...
چرا انقدر باااااهوشه این هومن سیدی؟! کیف میکنم با کارگردانیش.. جدای از داستان و بازی و غیره!
داستان فیلم کپی ماجرای شهلا بود...قبل تماشا نه نقدی ازش خونده بودم نه کسی برام تعریف کرده بود نه حتی میدونستم موضوع فیلم چیه ولی مشخصا به یاد اون داستان افتادم...بعدم که پدرمادرمم تایید کردن آره و فلان.... من بچه بودم اون موقعها... ولی کاملا یادمه اون روزارو... صفحه حوادثو... پیگیری ماجرای تلخی که شبیه سریال شده بود برای مردم...آخرشم...خدا همه ی مارو ببخشه و مورد رحمت خودش قرار بده.
+خوبی فیلمای هومن سیدی اینه که مخاطبشو شرمنده میکنه!به شدت شرمنده میکنه از قضاوت کردن!
کارن همایونفرم آهنگسازش بود.. فضای فیلمم برفی و بارونی... آی چسبید(گرچه دوسندارم فیلمای محتواتیره رو)...
+آهو رفته بود کیاشهر تولد دوستش...دوستی که همسن منه...هم نام منه و حتی همقد منه!!!
آهومونم بزرگ شد! تنها میفرستیمش اینور اونور... ای روزگار!
+عشق ارزشمندو قدرتمنده ولی کاش نصیب معشوقی بشه که لیاقتشو داشته باشه... کاش اگر عاشق میشیم... به جا و به وقت و محترم اتفاق بیوفته برامون...آمین
*عنوان از علیرضا آذر که متولد آبانه :|
برچسب: زندگی کردمت بهانه ی من,زندگی کردمت بهانه من,
نویسنده: مهتاب باقریان