من با حالتی کتاب را تمام کردم که اشکهایم به پهنای صورتم جاری شدند
و البته نه صدای قمری ها می آمد نه باران عاشقانه می بارید
فقط صدای مته سنگ بری و فریاد چندکارگر و پرشدن ستون های آهنی ساختمان روبرویی از سیمان و البته بوقهای تک و توک ماشین ها از دور فضای گوشم را پرکرده بود
اینکه من آخر تمام کتابها اشک میریزم امری طبیعی است؟
همه ی کتابها و هر کتابی که باشد:|
.
حالا شاید بهتر باشد از دنیای خیالی و عاشقانه کتاب فرارکنم
وضو بگیرم و نماز ظهروعصرم( که هیچوقت نتوانستم دوستشان داشته باشم و به حق از سر رفع تکلیف و اینکه شب اول قبر به نکیر و منکر زبان درازی کنم و بسسس) را به جا آورم.
بعد چای عصرم را طبق معمول کممممرنگ بنوشم چون خماری وابسته به تئینم کمی بالا زده و احساس سردرد خفیفی دارم
پس از آن هم بیوفتم به جان اتاقی که حسابی مایه ی آبروریزی و درس عبرت برای آهو و گیسو شده.
به هر حال من بیچاره تر ازین هستم که روزانه هایم به درد کسی بخورد و با این حال نمیدانم به کدام دلیل این خزعبلات را عمومی منتشر میکنم:|
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان