خب خب خبببب
البته من به اندازه جروشا ابوت در سالهای زندگی اش در نوانخانه تنها نیستم
یا شکل تنهایی من شباهتی به رابینسون کروزوئه در آن جزیره دور افتاده هم ندارد
ولی تنهایی در دوره ی کنونی شاید اینجور ترجمه شود:
صبح که از خواب بیدار می شوی هیچ پیام سلفنی یا میس کالی نداشته باشی
گوشی هوشمندت هیچگونه نوتیفیکیشنی از هیچ. کجای هیچ اپلیکیشنی!!! برایت نداشته باشد
و حتی بدتر!
پستچی ات را بیشتر از یک ماه و نیم ندیده باشی :|
به هر حال این شرایط باعث شده که خودم را تنها بدانم.
هوم
از ته دل دوستدارم برای چندنفری کارت پستال تبریک سال نو بفرستم
و شوربختانه آدرس افرادی که بیش از همه متمایل به انجام این کار برایشان هستم را در دست ندارم.
و میتوان شوری اش را بیشتر کرد و گفت به هیچ طریق هم نخواهم توانست آدرسشان را به چنگ بیاورم...
شاید تنها کار جذابی که میتوانم در آستانه سال نو برای این دست از روابطم بکنم این باشد که به شهرکتاب بروم و روبروی قفسه کارت پستالها بایستم و متصور شوم کدام کارت را به چه کسی دلم میخواست بفرستم...
این هم یک جورش است دیگر:)
به هرحال فعلا می توانم سرگرم آواز این تک و توک چیچینی ها باشم و مادامی که کنار پنجره اتاقم به نازبالشی تکیه داده ام... کتابم را ورق بزنم تا تمام شود
قطعا تمام کردن کتاب میتواند مهمتر از تکانیدن اتاق آدم باشد آخر سالی. آیا اینجور نیست؟!
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان