خرید بک لینک

طرفای خیابون مقدس اردبیلی بودیم 

یه خونه ویلایی دوطبقه که حیاطش تماما از پشت نرده های فلزی هویدا بود نشونم داد

فوری چشمم رفت سمت همون ماشین آشنا که پارک بود تو حیاط...

گفت اینجاست. خونه ی پدرجونه...

تو چند ثانیه ای که از جلوش بگذریم هزارتا خاطره ی اتفاق نیوفتاده تو خیالم متولد شد...

بعد اون مرکز تجاری و نهار پرخرجش

بعد اون گم شدن تو کوچه پس کوچه های یکطرفه و رو اعصاب!

بعد ازین سر شهر کوبیدن رفتن اون سر شهر

بعد انقلاب گردی و دانشگاه تهران

بعد اون همایشو پیتزاکثیف! خوردن دانشجویی تو یه رستوران  همون حوالی ها

بعد ترمینالو اشکو کرج!

کی فکرشو میکرد هجده نوزده سالگیم خیلی پرخاطره ترو خفن تر از این نیمه های بیست سالگی باشه آخه...

ولی به قول بابا:

تو هنوز اولشی دخترم!

کاش منم مثل بابا فکرمیکردم:)

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 23:31

صفحه بندی