خرید بک لینک

خدا خواست تا در آخرین روز کامل سال چنان دردی به وجودم بپیچه که از خواب بپرم این ساعت صبح و بیوفتم رو مبل و

به تمام 365روز گذشته ای فکرکنم که صبحاشو بیدارشدم

یه روز با ذوق سفر

یه روز با دلشوره ی برگشتن

یه روز با استرس کار جدید

یه روز با خوشحالی دیدار دوست

یه روز از ترس صدای گربه ها

یه روز از سردی هوا یا گرماش

و...

ولی عامل مشترک بیشتر این روزا برای  بیدار کردنم یه چیز بود:

صدای مامان...

من هیچوقت ساعت زنگ نمیذارم!

نه برای اذان 

نه برای قرار

نه سرکار و ...

یه موجود مورد اطمینان هست که ازش میخوامو با عشق از خوابش میزنه و با صدای قشنگ و خوابالوی اول صبحش میاد دم اتاقمو آروم یه جمله میگه:

چوپیا جان؟صبحه!

و من خیلی مهربون از خواب بیدارمیشمو میگم جانم؟ سلام! صبحت بخیر


+آخ مگه دلم میاد بگم اگر نداریدش؟؟الهی که سالم و سلامت باشن جواهر خونه هاتون. مادراتون. 

+فداکاریاش جرات مادرشدنو از من میگیره!

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 19:26

صفحه بندی