میگه صدسال تنهایی رو خوندی؟
میگم دارمش تو کتابخونمه! ولی نخوندم
میگه چراااا؟؟؟
میگم اگر جوابشو بگم قول میدی مسخرم نکنی؟!
میگه آره
میگم بعضی از کتابا و فیلمای معروفو گذاشتم برای بعد! که با کسی بخونم! که البته هنوز نیومده
میخنده
میگم حالا چرا گفتی صدسال تنهایی؟
میگه آخر اون کتاب ماجرای زندگی من با خانوادمه...
میپرسم یعنی الان برم سرچ کنم که آخر کتاب خوبه یا بد؟؟!
میگه نه و شکلک خنده میفرسته و سکوت میکنه...
.
چقدز سکوتش برام ارزشمنده و چقدر ملولم مقابل قدرتش... میدونم شرایطیو داره از سرمیگذرونه که حتی شاید به خوابم تجربشون نکردم.... ولی واقعا قوی و مصممه...واقعا وای بر منو اشکای بیخودی که سر اتفاقات بیخودتر میریزم گاهی
+ایش برکسی که بیاید ماجرای آخر کتاب را برای من بنویسد اینجا و لوثش کند:| چه ناشناس چه باشناس!
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان