سه خاله ای و سه خواهره پاشدیم رفتیم شام بیرون
یعنی ما سه تا بعلاوه مامانمو خواهراشون
اگر خاله ندارید جا داره شدیدا و به طرز بی رحمانه ای پزی بیام براتون:|
حالا اینا هیچی
انقدر که من سس زدمو و فلفل سابیدم رو سفارش مکزیکیم الان واقعا دارم معده درد بدی رو تجربه میکنم
فاموتیدین چهل هم خوردم و افاقه نکرد
واقعا لذت چرا انقدررر زودگذره در هرچیز؟!:|
فکراینکه دیگه نتونم فلفل بخورم واقعا آزُرَندَست!
ولی الان که در این وضعم قوووول میدم دیگه هیچگونه فلفلی نخورم اصلا
فقط خوووب شم زودتر الان:(( واقعا دردش بده ها. لوس بازی نیست:|
+دارم یه دفتر برمیدارم و دردای جسمیمو با تاریخ و میزان و این چیزا مینویسم توش! ( آخر سال شاید بشه به یه جمع بندی رسید)
*دردِ جسمی البته
روحی که از همون لحظه اول تحویل سال شروع شد:))
بعدا نوشت:(ساعت سه بامداد)
نمیدونم فامو! یا چای نبات یا اسپند!!!! کار کدومشون بود که الان خوبِ خوبم! فقط میدونم مامانم اگر نبود هیچکدومشون مهیا نمیشد برای خوب شدنم...خدایا شکرت که دارمش..
اون لحظه هایی که دردم شدید میشد ازش میپرسیدم وقتی درد معدت شروع میشه همینجوریه؟
فقط لبخند زد
:(( بمیرم براش اگر چنین دردیو میکشه هربار که میگه معدم...
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان