خستگی تعطیلات! رو هم با حمامی که گرفتم شستمو رفت!
موهای نیمه مرطوبمو بافتمو روی تخت لم دادم ...به صدای بارون گوش میکنم. به خوردن قطراتش روی ناودون و بامها
بهتر از هر موزیکی هست برام. گوش نوازو موزون
و البته غرق در افکاری هستم
فکرهایی تکراری ولی همیشگی
خاطرات باهم قاطی شده. زمانهای در هم فرورفته. آدمها..مکانها.. همه رو باهم و در کنار هم تو مغزم دارم الان و عجیبه چطور مشکلی برام پیش نمیاد و همه رو یکجا میتونم تصور کنم و بهشون فکرکنم. احساس ترس کنار موفقیت.آدمی که ازش بدم میاد در کنار کسی که مجذوبشم و و و
هوا هم سرد شده در حد روشن کردن سیستم گرمایش
خونه به حالت آرامش برگشته
همه جا مرتب و خالی از مهمان!
گفته بود دیدی خونه های بالای شهرو؟ هرکسی نمیره سمت خریدنشون. چون دور از دسترس میبینه
ولی خونه های میانه شهر مشتری بیشتر دارن. این در مورد آدمها هم صدق میکنه و اون یه خونه ویلایی دوبلکس تو بهترین نقطه شهره برای همینه که دوربرش خلوته
گفتم ولی چرا فکرمیکنم تو خیلی نگاهت بیش از اندازه مثبته؟ و من یک آلونک متروکه میبینم بیشتر اونم دقیقا وسطای شلوغی شهر که حتی به چشم نمیاد...
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان