دامانم عِطر گل می داد
بسترم غرق گل بود
حمامم شهد گل داشت
و کسی بود که بهار را در تمام فصلها به کاشانه ام بیاورد
با یک مشت بهار نارنج
چند پر گل انار
شاخه ای گل یخ
ولی افسوس...
به تابستانمان نرسیدیم! تا در رنگین کمانِ بارهای آورده خنک شنا کنیم، لزج شویم و در انتظار باران از نوچ شدنمان خوشحال باشیم.
.
گلبرگهای سرخ که هیچ
میدانستی من تمام قاصدکهایی که به یادم فوت کردی را هم میان کتابهایی که با هر گل برایم فرستادی خشک کردم؟
برچسب:
نویسنده: مهتاب باقریان