خاطره خاطره مرور میکردم... رو به روم اتفاقِ بارون بود - تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 23:38
ما چنارای خسته ی شهرو...پره برگو جوونه میدیدیماونقَدَر عشق تو نگامون بودچیزی جز عاشقی نمیدیدیمامروز صبح سی دیشو گذاشتم تو پخشو تا برسم محل کارم بعد مدتها باهاش خوندمو خوندم:)یاد اون شب بارونی دی ماه که تنها مهمون کنسترش بودم همش تو خاطرم زنده شدخیلی ستم بود! کنسرتش نه... تنها رفتنم. البته خودخو
آمدمت که بنگرم... گریه نمیدهد امان - تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 23:38
پدر بزرگ پیش ماست امشبتقریبا بعد از مرگ عزیزجون که دوتایی میومدن پیشمونهیچوقت نشده بود بیاد خونه ما بخوابه. امروز به مادرم گفتن بره دنبالشون و فکرمیکنه داره خدای نکرده میمیره!الانم رو تخت من تو اتاقمه...نحیف شدهو فکرمیکنم به خاطر قرصهاشه این تحلیل رفتن ها. +حتی دوست ندارم به یکسری اتفاقات فکرکنم.+پی...
وقتی همه خواب بودند - تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 23:38
تازگیها به گروهی تلگرامی! دعوت شدم که چندتایی از وبلاگ نویسها عضوشوننبلاگرهایی که فقط من خواننده وبلاگ یکیشون بودم و عملا هیچکدوم رو نمیشناختماول که پیشنهادشو بهم دادن فکرکردم بهتره قبول نکنم و دوست ندارم هویت مجازیم راه های ارتباطی واقعی براش بازبشهاما بعدش فکرکردم ایرادی هم نداره! بسه این عاقبت ان
کوری - تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 23:38
 [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
زندگی بییییییی مکث جریان داره - تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 23:38
خونه ای که شش صبح از مطبخش عطر خوراک بیادو رو اجاقش دیگ بجوشه و چراغش روشن باشه،یعنی اون خونه پر از زندگیه!و مامانی که همیشه یادش میره هود رو روشن کنه:|+ بیدار شدن با بوی غذا:|+هجونویسی تا به کجا؟؟؟پاسخ: تو این دنیا همه چیز قابل ادامه دادنهحتی صلح پایدار!
گیله مردِ خسته - تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 23:38
در جوار پدربزرگ جان چای نوشیدیم تو لیوان کمر باریکمنو مامان و حاج آقا امروز کنار همیمآفتاب حسابیه و هوا عالیصبح هم بردمش درمانگاه آمپولشو بزنن. خودم دلشو نداشتم. بعلاوه عضلاتش تحلیل رفته و حس کردم ریسک نکنم!تو ماشین بهش عینک آفتابی دادم گفتم چشمتون تو نور اذیت میشه! بی کلام گذاشت رو صورتش! انقققققدز
تصمیمتو بگیر تا آخر مسیر - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 15:24
برای رانندگی شبانه تو جاده های دوطرفه باریک بدون گاردریلبدون خط کشی! بدون نور!!!دلم تنگ شده بودامشب بدجوری دوباره تجربه اش کردم و کیف داد! تنها هم بودم و کیف چندبرابر شد
دلخواسته هایت را به گیسوی شبم پیوند کن - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 15:24
شاید چندسال پیش بیشتر از اینها چنین شبی برام معنی و مفهوم داشتنکه حالا پاک بی اعتقاد شده باشم!هنوز هم مطمئنم آرزوهامون برآورده میشنولی نه لزوما برای شخص خودمون:).لیلة الرغائب (نامی عربی به معنی: شب بخشش بسیار) به نخستین شب جمعهٔ ماه رجب گفته میشود. در آموزههای اسلامی 
من ماندمو چشمان تو - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 15:24
شاید بی رحمی! یا مداخله در کار خدا باشهولی چه خوش بود برام خبر فوت همسر جناب دکتر یداللهی مرحوم...فقط لحظه ای فکرکردم و خودم رو گذاشتم جای زنی که بیدارشده و خبر رفتن کسیو میشنوه که فقط مدتی از هم پیمان شدنشون گذشته...غم اون لحظه ی من کافی بود برای داشتن حس خوبم پس از شنیدن این خبر بد!روزی که بر
مای اِکس سینگز! - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 15:24
امروز فیلمی دیدمBefore we goهیچ اثر فاخر و توصیه کردنی ای نیست! یک داستان ساده و مشخصه در مورد روابط!معضل تازه بشریت!چون دیگه کمتر نگران خوراک و پوشاک و مسکنشهو در هرم مازلو!  چندقدمی بالارفتهحالا این رابطه ها هستن که به دغائغ! تبدیل شدنروابط قدیمیجدیدمثلثیمربعی!نکته: برخلاف تصورتون! با اینکه د
جیم فنگ - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 15:24
قشنگ اینه مهمونات نشسته باشن تو پذیرایی و تو آماده بشی بری شبکاری!شغل ما در همیییین حد جذاب و مزخرفه:))برای امشب کتابفیلمشام از بیرون!حاطره نویسیدر نظردارمگرچه شبهای بیمارستان انقدر بلندن که انگار هیچوقت سحر نمیشن با هیچی!ولی از کرامات خداونده سیزده به در کشیک نبودن! چون اون عصر سیزده به در که
فن بیان - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 15:24
وقتی به صداهای مغزماحساساتم در طول روزجزئیاتی که درکشون میکنم لذتهایی که میچشم فکرمیکنمو بعد نوشته های وبمو میخونم...در این مقایسه دچار نا امیدی میشم! چطور انقدر رنگ و حرارت و حرکت اینجا به چونین سکونی میرسه؟!عجیبه!+تو یک گروهی صحبت آهنگهای ترکیه ای شد و من یادم اومد مدتها بود میخواستم یه
معملات ملکی - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 15:24
خستگی تعطیلات! رو هم با حمامی که گرفتم شستمو رفت!موهای نیمه مرطوبمو بافتمو روی تخت لم دادم ...به صدای بارون گوش میکنم. به خوردن قطراتش روی ناودون و بامهابهتر از هر موزیکی هست برام. گوش نوازو موزونو البته غرق در افکاری هستمفکرهایی تکراری ولی همیشگیخاطرات باهم قاطی شده. زمانهای در هم فرورفته. آدمها..م
یخ در بهشت فروش - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 15:24
 زمان مناسبی هست برای شاوشنک تماشا کردن؟!. بعدا نوشت: بهترین زمان ممکن بود!گفت فقط چنددقیقه اول فیلم یک زن میبینی و بعد کلا همه مرد هستن!جواب دادم اه! چه کسل کننده! فیلمی که توش زنها نباشن که جذابیتی ندارهو حالا بعد از دیدنش باید بگم : اوف! حتی اون چند دقیقه اول هم نیازی به جلوه دادن یک زن نبود
Drank - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 15:24
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
نیمه پر لیوان - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 15:24
چه خوب که حداقل بارونه:)کتاب شعر دارمو نور هست
برو کار می کن مگو چیست کار - تاریخ: 1396/1/10 ساعت: 0:03
اولین هفته ی کاری سال جدید من! بسلامتی از فردا شروع میشه :)دیگه داشتم از حس بی فایده و خاصیت بودن تلف میشدم رسما!خیلی دوستدارم این کشیکای شب تعطیلاتمو برم اورژانساگر قادر به تحمل غرغرای همکارا باشم مطمئنم استادمم استقبال میکنه ازین پیشنهاد~_~البته دقیقا نمیدونم اونجا چه کاری از دستم بربیاد! ولی فکرم
فلج شدگی به وقت خواب - تاریخ: 1396/1/10 ساعت: 0:03
بازم دچار حمله شدم:|و بازم بدمدل دادوبیداد راه انداختم!و البته دقیقا وقتی آهو و گیسو به دادم رسیدن در حالت طاق باز خوابیده بودم:)خوشا به حالتون که با طاق باز خوابیدن دچار حمله نمیشید!من سالهاست نمیتونم اون شکلی بخوابم و باید قبل خواب حواسم باشه که پوزیشن به پهلو بودنم یهویی رو به آسمونی نشه!!! وگرنه
چمچارگی - تاریخ: 1396/1/10 ساعت: 0:03
موقعیت:دم در آپارتمانوقتی مهمونای یه واحد دیگه داشتن خارج میشدن تونستم خودمو به پشت در وردی خونه برسونماول اعصابم بهم ریخت!که چطور خانواده بهم خبرندادن یا کلید نذاشتن وقتی میدونن حدودا چه ساعتی میامو اعصابم خوردتررر شد از تمومی باطری اون گوشیم و عدم امکان تماس باهاشونولی وقتی رسیدم اینجا و خودمو کشی
Tیاتر - تاریخ: 1396/1/10 ساعت: 0:03
خرسندم که اولین روز رسمی کاری من در سال جدید با سالروز هنرهای نمایشی! قرین شد:)تبریک به همه ی این کاره هایش!خود من دوبار برای بازی در مسابقات تاتری مدارس! به خاطر ایفای نقش آرش کمانگیر:| نایل به دریافت جایزه و مقام اول شده بودمو یک زمانی تاتر بازی کردن رو خییییلی دوسداشتمالان ولی فقط شیفته ی تماشایش...