هندونه های زیربغلمو بگیرید تا نیوفتادن نترکیدن - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 13:30
میگه تو سختی!شکارِ به صرفه ای نیستی!!!میگه مردا براشون مهمترین چیز اعتماد به نفسه مقابله یه زن.تو همینطوری با نگاه و ابهتت! اونقد قوی وارد میشی که یه مرد حالشو نداشته باشه روت سرمایه گزاری الکی کنه!مطمئن باش اگر کسی روزی اومد جلو، جدی اومده و تا مالِ خودش نکندت
تو جنگل سی سنگان - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 13:30
یکی داره زایمان میکنه اون یکی نامزدیشه دیگری رفتن ماه عسل! یکی دیگه دفاعه ارشدشه یکی دیگه جشن پزشکی عمومیشو میگیره امسال اون یکی دکتری قبول شده دیگری مهاجرت کرده من کجام؟ هنوز بالای درخت آلوچه ی حیاط پشتی مدرسه مون یا زیر درخت خرمالوهاش هنوزم اونجامو دارم به ساختن آینده ای فکرمیکنم که متفاوت از تمام
به چی باید میرسیدم وقتی آرزو نکردم! - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 13:30
ها! یادومه قدیما تو خرتوپرتای گیسون یه رمان ایرانی پیداکردُم اسمش بود "هستی"، کم حجمم بود نشستُمش به خوندن... تو محیط و حال و هوای جنگ و جنوب بود فضاش مو دوسندارُم! جنوبو و گرماشو هیچ وقت دوست نداشتُم یععععنی اصن دلُم نمیخواد قشم و کیش و بندرعباسو ببینُم یه روزی ولی بعد تمومی او کتاب تا یه هفته تو
هیچوقت برای تازه شدن دیرنیست - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 13:30
دیگه میدونید عادت منو! اهل "کلید خونه رو داشتن" نیستم. حتما باید کسی باشه و درو برام بلزکنه. این پشت در موندنهامم هرچندماه یکبار اتفاق میوفته امروزم خسته و بی رمق زنگو زدم و کسی جواب نداد... معلوم شد رفتن اون خونه تمییزکاری...ولی گیسو پارکه و درحال دوچرخه سواری! قرارشد اون برام کلید بیاره... روبروی
اعلام موقعیت و وضعیت - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 13:30
درباره ی اینجا از "دشتهای خیال" تا "حقایق روزمره ام" می نویسم . چوپیا واژه ای من درآوردی هست برای دخترانه کردن کلمه "چوپان"! . من پزشک یا پرستار نیستم! و تمایل دارم تا همین حد درباره شغلم بگم:) . آرشیو وبلاگ برای مدتی مخفی شده! ولی برخواهد گشت:)
اینجور همسایگی؟ ! - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 13:30
بی ربط به هر چیزی! توی این اوضاع شلوغ و پلوغ دم اذان عمیقا و شدییییدا هوس پرتقال خونی کردم... تازه هشت نه ماهم! باید براش انتظار کشید دیروز این موقعها: فکرشو بکنید!دیروز دقیقا یکساعت مونده به اذان آخرین بارها خالی شد از خاور... خونه زندگی به هم وَر!!! اوضاع خودمون داغووون! داشتیم گمانه زنی میکردیم
من اگر دست به زلفت بزنم می میرم! - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 13:30
حضرت فاطمه خیلی خوشبخت بودن که رفتن همسرشونو ندیدن.مثلا  فاطمه باشی و علیتو از دست بدی...نه!هرجور که حساب میکنم شدنی بنظر نمیاد! مرد میخواست این حجمِ " از دست دادن"+شاید چندین سال دعای این شبام چیز مشخصی بود که داده شده بود بهم! ولی امسال شاکر بودم که دیگه ندارمش!!!+ اگر یکشنبه کشیک نبودم قطعا شب قد...
اولین شب آرامش - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 13:30
اگر دلبسته یک عاشقانه آرام ناار ابراهیمی هستم، نه به خاطر اینکه مرد قصه اش گیله مردی از تبار خودمان بود یا چون فضای داستان رطوبت و خنکای شمال نقشه را داشت! دلبستگی ام به چندسال بعدِ رابطه ای بود که حرارت ابتدای قصه را از سرگذرانده و حال وارد حقیقت زندگی اشتراکی شده بود اینکه پنج شش سال بعد از اولین
آدمهای دوره ای - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 13:30
گاهی افرادی وارد زندگیمون میشن که فقط برای همون دوره خاص هستن نباید اصرارکرد به نگه داشتنشون به برگردوندنشون باید بذاری برن و عبور کنن و سپری بشن... حتی اگر سالهای سال رو کنارشون گذرونده باشی +من از لحاظ ژنتیکی مصونیت خاصی نسبت به یک بیماری کشنده دارم. یعنی از نوادگان بازمانده هایی هستم که به دلیل
تاناکورا - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 8:16
یک زمانی فکرمیکردم اگر فلان دوست نباشه من باید چه کنم!؟ اگر کسی که هرزمان و هرلحطه که اراده میکردم به صحبت لبیک میگفت، نباشه! من باید چه کنم؟ و حالا میبینم مدتهاست که راهنمامو ندارم، گوشی برای شنیدن، دهانی برای ادب کردن! قلبی برای دوست داشتنم. چوبی برای تنبیهم... هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد زنده هستم! می
چروک - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 8:16
داشت رد میشد از بین دوتا اتاق که کتاب *چ*ش*م*هایش از *بزرگ *ع*لوی رو دید روی میز، برداشت ورقش زد و بلند پرسید مال کیه؟ جوابی نیامد! برگشت سمت من که گوشه دیوار نشسته بودم گفت خوندن این چیزا فقط از تو برمیاد! گفتم نه استاد مال من نیست اتفاقا . از جلوی برد اعلانات رد میشد دید یه دستور دارویی با مگنت
گنگسترز - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 8:16
مانتوهای تابستونیم که اغلب بلندن و پرچین و دامنی! سری به سری میرن خشک شویی و برمیگردن به کمد... در انتظار روزهای گرم و سایه های خنک آماده میشن درانتظار آلبالوگیلاسهای کرم نخورده! کم کم جعبه جعبه پرمیشه گوشه و کنار خونمون... داریم ازینجا نقل مکان میکنیم:) تا اواخر این ماه دیشب تنها شبکار بودم و اسیر
آخرین غروبونه ی پیش از روزه داری - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 8:16
وقتی چراغا خاموشه... صداها قوی تر هستن انگار مثلا انگار الان کنار دست مرد همسایه نشستم و داره برام استادانه سنتور میزنه مضرابهاش که فرود میان آه تارها بلند میشن و روح آدم کیف میکنه حالا اگر چراغارو روشن کنم دیگه نمیشنوم صدارو! دور میشه اصلا! تنها نور حال حاضر تو خونه، نور تستر هست کیک شکلات نوتلایی
رمض و رموز! - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 8:16
از مقربان درگاه حق باید باشه کسی که روز اول ماه رمضون سرکارنمیره! ولی برنامه این ماهو خودم نوشتم! و به عبارتی تقلب کردم آشکارا:دی عمدا برای خودم کشیک نذاشتم. هیییچم عذاب وجدان ندارم زین بابت. خداااوندا کلییییی ذوق داریم و خوشحالیم که ماه رمضون قشنگگت شروع شده باز شکککرت که از پارسال تا امسال عزیزانم
حال یک دیوانه را، دیوانه بهتر می کند - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 8:16
بابا به خاطر دیابتیک بودن بعد از برگشتن از اداره دمر در بالش! بیهوش شدن. نباید روزه بگیره ولی فعلا که مقاومت میکنه!ماهم بساط مربای توت فرنگی رو پهن کردیم تو مطبخ و عطرش کل کوچه رو برداشته.آخه چرا این عطرش انقد ههههه خوشمزست! صبح مامان با آهو رفته بودن خرید
روزه دار باید... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 8:16
خوش اخلاق باشد (کمی بیشتر از روزهای عادی) صبور باشد (ایضا) خوش رو و متبسم باشد دهانش بد بو نباشد! آرایش کند!!! تا حدی که صورت رنگ پریده اش توی ذوق دیگران نزند! خلاصه که دوستان روزه دار! حواسمون خییییلی به خودمون باشه تو این ماه. چون نماینده ی یک حرکت دینی هستیم که خیلی نقدها بهش هست. خود من واقعا تا
تن های تنها - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 8:16
"تنهایی" سبکی از زندگیه که خودت انتخابش میکنی و باهاش خو میگیری بستگی به میزان درونگیراییت داره که تا چه حد بتونی تو این سبک زندگی موفق باشی اتفاقا "تنهایی" ربطی به تاهل و تجرد و اینجور چیزهاهم نداره. این لعنتی! یک انتخاب درونیه که طی گذر زمان. و بی توجه به شرایط اتفاق میوفته. من شک ندارم همه بزرگان
این غریبه کیه؟ از من چی میخواد؟ - تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 14:11
 این پست زیری رو من به دلایلی حذف کردم:دیآقای نون نخندین:|[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
آیه ی 62 سوره یونس - تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 14:11
اینجانب سحری خورده و سر حال نشستم به تماشای نماز خواندن مامانم که زودتر بیدارشدن و برام خوردنی آماده کردن که سختم نشه این روزه ی هوسی!دیشب میگفتن لاقل سه روز آخر شعبانو* میگرفتی وصل شه به ماه مبارک ثوابم داشتگفتمش اتفاقاااا ما ازوناش نیستیم که روزه ر
شبیه بوی بارون تو... غروب تخت جمشیدم - تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 14:11
نمیدونم اون عکسا مال جنگل ابر بود یا نهفقط میدونم آدم میتونه با جاهایی که نرفته هم خاطره داشته باشه!مثلا من با این جنگلو ارتفاعاتشو ابرهاش... پر از خاطرم.+خیلی روز کاری سختی داشتم و لِه و لَوَردَم! [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]