معما - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 0:44
امروز یه چیزی خریدم که موقع خریدنش ذوق اینو داشتم بیام اینجا و عکسشو بذارمو به یکیتون نشون بدم. و بگم دیدی بالاخره پیداش کردم!!!؟ دقیقا همونیه که میخواستم. اون یکی انقدر باهوش نشون داده خودشو تو این مدت که فکرکنم بدونه منظورم خودشه! و حتی بدونه چی خریدم!!! :))) پس کامنت بذار و بگو چیه تا بعدش عکسشو
تا فاش شود فقط تو در قلب منی - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 0:44
داشتم پرونده یه بیمارو مهر و امضا میکردم سرصبح! که با حال نزاری! اومد سلام و احوال پرسی کرد و جویای حال بابا شد( اونشب بهش زنگ زده بودمو راهنمایی خواسته بودم که بابارو کجاببریم، فقط اون خبرداشت، حتی به استادم نگفتم! هم روم نمیشد!!! هم قهر بودم باهاش:|)، براش گفتم چه پروسه هایی رو طی کردیم و سرتکون د
امان از این هلیکوبتر - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 0:44
نتایج آزمایشات بابا اومد و خدارو بی نهایت شکررر رر و عسل و دوشاب!!!! بدخیمی دیده نشد تو نمونه ها. ولی یک جراحی در پیش خواهند داشت برای برداشتن کامل توده هایی که خونریزی میدن. ففط با هلیکوباکترپیلوری آلودست معدشون! همون باکتری بدجنسی که به معده مامان هم حمله ور شده بود...من به هلیکوباکتر میگم هلیکوب
بین هما یا یه اسم دیگه شک داشتم - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 0:44
امروز پنجاهوشش هزارودویستو نودوهشت تا کار دارم:| ولی هنوز درحال چرت زدن از خستگی هستم! دیشب بعد از تمام شدن شیفت کاری پرماجرایی که یه احیای ریوی موفق هم توش پیش اومد، پاشدم تنها رفتم تئاتر:دی این روزها که دلم میخواست تهران میبودمو مهمون هرشب کاخ سعدآباد و تماشای نمایشنامه "سی" ، ولی چون نه میتونمو ن
تاب سِتان من کجاست - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 0:44
امروز که یهو بی هوا و بی برنامه قبلی راهمو کج کردم سمت جاده تهران، حالم خوش بود!وقتی از سرسبزی کوههای امامزاده هاشم گذشتمو دُرفَک عزیزم بین ابرا محو شد، رسیدم به کوه های خاکی و سنگی رودباراس دی کارت بابارو گذاشتم تو پخش و یه آهنگ از حامد همایون پخش شد!!!یهو به خ
شانه ی لرزان ما را با سرت آرام کن - تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 11:47
بیخود بنشین پیشم بیخود کن و بیخویشم! تا هیچ نیندیشم ... نی از که نی از مه حضرت مولانا منکه میدانم نه وجود داری نه خواهی آمد، نه خواهم یافتمت نه خواهی یافتم. ولی با همین شعربازی ها توی رویایم، بالای آخرین تخته سنگ مشرف به ماه می توانم حضورت را گرم احساس کنم. گرم و تپنده... خوابالود و مست... عنوا
صلام به "از این به بعدِ" آدمها - تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 11:47
کوچکتر که بودم وقتی فرد جدیدی میامد وبلاگمو این آمدوشدهاش کش پیدامیکرد و به عبارتی دوست وبلاگی میشدیم!می رفتم تو وبش و تمام یا بخش زیادی از آرشیوشو زیرورو میکردم تا ببینم کی هست! کجاست! چه کرده و اینجور چیزها! حالا ولی سالهاست اگر کسی آدرس هم بذاره بیشترین
کانتینگ استارز - تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 11:47
میرم تو حیاط. اسباب بازیای بابارو جمع و جور میکنم.. دریل.آچار.چکش. جعبه ابزارش... یه برگ ریحون میچینم. عطرشو میکشم توی جونم لباسای خشک شده رو میبرم بالا...تا میکنم...میشن پنج بسته ی جداگانه... برای آهو و گیسو رو میذارم رو میزاشون. برای مامان بابارو تو اتاقشون.. برگ ریحونمو برمیدارم برمیگردم تو حیاط
یکم پزی بیام براتون؟؟؟ - تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 11:47
قاشقی از سوپش میخوره و رو به ما میگه: نگفتم براتون از دارودسته ی خروسا؟ (خروسا یه عده ادمن که کارشون مدتیه پیش بابا گیرکرده) قاشقامون که تا نصفه بالا اومده بودن ثابت میشه و رو میکنیم سمتشون میگیم نع!!!! برگشتن؟؟؟ تکه ای نون میبره و ادامه میده... اره. اینبار یه گروه دیگشون از تهران و یه سری دیگه هم
تو اون خونه چه خبره؟! - تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 11:47
آهو برگشت گفت من دارم بهتون هشدار میدما!!! این خونه (اشاره به آپارتمان وسط کوچه)خیلی مشکوکه مدام داره ازش صدای جیغ و داد و کمک!!! میاد بابا گفتن خب بچه ها شاید دعواشون میشه زنوشوهریه دیگه یهو گیسو پابرهنه پرید وسط گفت آهو راست میگه راست میگه آخه هردفعه صدای زنای مختلف میاد!!! بعد کلا ما به طرز ابلها
تکامل - تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 11:47
اونیکه این پاوربانکو اختراع! کرد زندگی دوباره ای به ماهایی داد که با شارژر مثل بندناف به دیوار وصل بودیم! الان دیگه من دنیا اومدم و فقط گوشیم بند ناف و جفت داره :| منم این دوتارو عین موجود آبستن میبرم با خودم اینور اونور! بندناف: سیم رابط جفت:منبع تغذیه یا همون پاوربانک گوشیم: که همون گوشیمه منم که ...
برو دوش بگیر - تاریخ: 1396/5/13 ساعت: 11:47
دوای انواع درد و مرضهای ما تو این خونه وقتی عارض میشیم به مادر گرامی: عبارت "برو دوش بگیر" هست گشنمه!+ برو یه دوش بگیر تا نهار حاضرشه سرم درد میکنه!+برو دوش بگیر جریان خونش زیاد شه دلم درد میکنه!!+برو یه دوش بگیر دردت بخوابه افسردم!+برو دوش بگیر تا سرحال شی خستمه! +برو دوش! سبک شی گرممه!+ دوش بگیر م
از ده تا چنتا؟ - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 11:28
میگه خوشگل! میگم این عکس که از پشته!! :| میگه چه ربطی داره! آدم نمیتونه از پشتم خوشگل باشه؟! چیزی نمیگم ولی یه عکس تار میدم! میگه دیدی خوشگلی؟!!! میگم تو تاری همه خوشگلن! میگه چرا اصرار داری که نیستی؟ میگم اوکی! در حد معمول هستم. مثلا از ده چهار میگه آفرین. ولی از ده شیش :* لبخند میفرستم. . +بعد تو
پوستینی از شادی - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 11:28
منکه گلایه ای ندارم فقط می گویم کاش با این حجم از غصه و اندوه و اشکهای کپه شده پشت پلکهایم مجبور نبودم برای شبکاری بروم اصلا با خود شبکار بودن مشکل ندارم با این حالِ بدِ گاهوبیگاه روحم مشکل دارم. عین موجی ها، از قعر وجودم بیخبر بالا می آید، گلویم را میفشارد با سوالهای همیشگی و بی جواب مانده به خاط
یک تکّه ابر از داخل جیبم در آوردم - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 1:43
امروزمون خنکای مه انگیز جاده های شمال بود :) ارتفاعات غربی گیلان عزیزم... سبزی و طراوات و نسیم یخ! مایی که موقع حرکت از سمت رشت کولر ماشینو رو آخرین توان گذاشته بودیمو با عینک دودیو کلاه لبه دارو کرم ضدآفتاب از چنگول کشیدنای! خورشید خانوم فرارمیکردیم، حالا در به در تو صندوق عقب دنبال پتو و کاپشن بو
ماه ترین تیریه این ماه - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 1:43
انقدر زیاااااد مُستَرِسَم برای فردا!!! قراره یه فرشته که حتی نمیدونم دختره یا پسر! به دنیا اضافه بشه:) مامانشم از خواننده های دشتمونه:) براشون دعاکنیم که زایمان راحت و لذت بخشیو پشت سر بذارن و مامان و نی نی صحیح و سالم باشن الهییییییییییی بی مقدمه! از ترسهای دوران کودکی و حتی نوجوانی من....ترس ا
24_4 - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 1:43
یک روز پر بدو بدو! و شگگگگفت انگیزانه!!! ولی حیف که خییییلی خستم برای روایت کردنش +خداروشکرررر مامان و گل پسرکش هردو سالمن:) رفتم دیدمشون! و میتونم بگم بینظیرترینننن قرار وبلاگیم بود! (0 لایک)
به نام کوچکم آن شب خطاب کرد مرا - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 0:32
یه کیفی داره این خستگی و خواب آلودگی بعد از کار ! مثل الان که دارم بیهوش میشمو اختیار پلکام از کفم رفته عنوان:حسین دهلوی دلم میخواست بغل میشدم! ماساج میگرفتم موهام ناز میشد اسممو به نجوا توی گوشم میشنیدم به همین وضوح!!! آقای اسکارو فقط من میتونم بغل کنم. اون نمیتونه. چون یه بالشِ پیر و بدون دسته (2 ...
دارم برای خودم کهنه شرابی میشم! - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 0:32
مامان که کلا نمیدونستن امروز آزمون دارم! فقط همکارام خبرداشتن. صبح بیدارشدم و حال به شدت بدی داشتم. فوری قرص خوردم و تصمیم گرفتم چهل دقیقه ای بخوابم بعد برم. ولی نرفتم در آخر... با این شد سومین سالی که از سن تحصیلیم عقب افتادم. البته به دلیل نیمه دومی بودن، میشه چهارمین سال:) یادمه دوران ابتدایی و ر
بز کوهی کجا جَسته؟ - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:15
خب مدتیه مرد رشتی نمینویسه! از اردیبهشت تا حالا چندتا کامنت بی اسم و نشون! داشتم که آیا ازیشون باخبرم من؟! واقعا حق میدم که دنبال کننده های ایشون کنجکاو باشن که بدونن کجا رفته؟چه بلایی سرش اومده؟ چرا خبری نداده از خودش؟! حالا به رسم همشهری بودن!!! از من و دوست دیگمم پرس و جو شده ... باید مختصر و مفی

برچسب‌های مرتبط

دلخوشی ها کم نیست ، دیده ها نابیناست | فارغ التحصیلی به انگلیسی | فارغ التحصیلی به زبان انگلیسی | فارغ التحصیل به انگلیسی | زندگی کردمت بهانه ی من | زندگی کردمت بهانه من | آمد بهار جانها چاوشی | آمد بهار جانها ای شاخه | آمد بهار جانها |