میخوابیو بیدار میشی... دیگه دنیا اون دنیا نیست... نه حقیقت نه رویاها... اون حقیقت اون رویا نیست... - تاریخ: 1396/6/16 ساعت: 13:27
آدم وقتی بهتر میشه هم باید بیاد فوری بگه دیگه:) دیشب با چنان خستگی ای خوابم برد که پست در حال نوشتنم نیمه کاره تو دستم رها شد داشتم مینوشتم بعد از یکماه امشب دارم با حالی غیر از بدبودن و تشویش و غم میخوابم. حتی خوبم! هییییچ اتفاقی نیوفتاده در راستای تغییر اون شرایط، حتی نگاه و زاویه دیدمم بهش عوض نش...
تا حالا این اندازه تردید رو تو وجودم مزه نکرده بودم برای گفتنش - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 11:58
کهشاید امیدی باشه...+فقط یک  درصد+همونطورم...حتی بدتربعدا نوشت:تمام ذرات افلاک بهم می فهمانند هییییچ امیدی نیست، حتی یک درصد!ولی من مثل سری که از پیکرش جداشده، مرگ را باور نمیکنم و همچنان در حال پلک زدنم. ..این بیچاره وارانه ترین تعبیری بود که در ذهنم نقش بست برای بیان آنچه در اندرون من رخ داده.
کاسه خال خالی کلارا - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 11:58
کلارا یه کاسه چینی بزرگ داشت با خال های رنگارنگ که وعده های غذاییشو فقط توی اون میخورد جوری که مادرش مجبور بود برای مهمانی یا پیک نیک کاسه رو با احتیاط همه جا ببره قطعا حدس زدید که یه روز کاسه شکسته میشه مادر کلارا تمام شهر رو زیررو میکنه برای یافتن لنگه اون کاسه! پیدا هم میکنه ظرف رو با خوشحالی به ...
گرم و زنده بر شن های تابستان - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 11:58
روزهاییست که با بزرگترین ترسم در زندگی مواجه شدم ترسی که از همان سالهای دور و روزهای پرشور و شوق نوجوانی به جانم افتاده بود رو به رویم نشسته و با چشمهایم هم افق شده اتفاقا ترسناک هم نیست بهش نمی آید که قصد گرفتن جانم را هم داشته باشد شبیه غصه ای ایست که به ناچار سمتم آمده شاکیست از اینکه خودم خواستم...
gone girl - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 11:58
مرسی از پیام پرمحبتت دختر خوب قطعا میدونی برام ارزشمند بود تک تک کلمات و جمله هاش میخواستم برات بنویسم: دختری که دنبالشی رفته! ولی حتی خودمم در حال حاضر نمیدونم چه بلایی سرش اومده... رفته نرفته هست نیست فقط در حال حاضر چوپیا رو تو خودم پیدانمیکنم لابد عصاشو برداشته و گله شو رو رها کرده و رفته در این...
منم مثل تو میدونم - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 11:58
یه شماره ناشناس تماس گرفت، ظنم رفت سمت بچه های اینجا جواب دادم صدای دخترونه ای سلام کردو گفت خانم فلانی؟ اسم کوچیکم نمیشناختمش...معرفی کرد. همسر یکی از دوستای وبلاگی خیلی قدیمیم بود... یه دختر از مشهد که برای توضیح اتفاقی باهام تماس گرفت و گفت دلش الان انقدر شکستست که داره میره حرم... گفت چشمم که به...
آن - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:03
روز وحشتناکی بود از بدترین روزهای عمرم خیلی کم پیش میاد که از زور غصه سوزش معده بگیرم، امروز ازوناش بود استرس تولد گیسو هم از طرفی دیگه وسطای روز میخواستم جا بزنم حتی! بگم من نیستم، برم تو اتاقمو اونقدر گریه کنم تا بمیرم ولی این عذاب وجدان خواهر بزرگ بودن نذاشت سرپا نگهم داشت تا برگزاری مراسم و بعدش...
نامی کوچک - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:03
کمی که صمیمی تر شدیم پرسید راستی اسم کوچیکت چیه؟ گفتمو لبخند زدو گفت چه قشنگ! بهت میاد بعد من جویای اسمش شدم، گفت فاطمه. با اینکه مورد علاقه ترین اسممه بین عربیهای دخترانه، هیچی نگفتم... چون هنوز داشتم به اسم خودم فکر میکردم.... به صدازده شدن باهاش . صبح که رفتم کفشام سرجاشون نبودن. از همه پیگیر شدم...
و از همین حرفهای ساده بزن - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:03
تهران رفتن بیخودترین کاری بود که میتونستم تو این شرایط بکنم:))ولی چون از یک ماه پیش برای همایشی ثبت نام کرده بودم، حیفم اومد نَرَمش!این شد که حالا اینجام.من و اتوبوس و غروب و کوله و یه کتاب. هندزفری و گوشی عزیزمم همینطورو اگر خدا بخواد نت هم دارم!امروز خیلی بیشتر سعی کردم غصه نخورم.جز لحظه ای که یه ...
تورو که نبینم به خدا دیگه تمومه کارم! - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:03
بالشت دور گردنی قرررمزمو فوتیدمو گذاشتم دور گردنم قشنگم!!!خیلی سیخ نشستم که جاده رو ببینم بعد این خانم کنار دستیم خوابش برده سرشو گذاشته رو شونم:| :| نمیییبیتونم تکوووون بخورممممممممممم:))))) یه وضعیت عصف باریه ها ! دیدنی ام عین چوب خشک نشستم اخه یعنی چیییی:| عجبا بعدا نوشت: بیدارشد:دی معذرت خواست! ...
دلمان تنگ شدو قافیه ها ریخت به هم... - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:03
لم داده در صندلی راحت یکی از مراکز همایشهای تهران منتظریم سالن هزار نفری پربشه!از ساعت هشت صبح شروع شد و الان زمان استراحت و نهار دادن. من زود رفتمو برگشتم...سخنرانهای خارجی از خلوت بودن سالن استفاده میکنن و میرن رو سن تا میکروفون. و جو رو ازون بالا آنالیز کننبهمون ایرفونم دادن تا از پدیده ی! ترجمه ...
خدایا مرسی! - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:03
خدا امروز همه جوره هوامو داشت مثل بزرگتری که میدونه کاری که داری انجام میدی به ضررته و درست نیست ولی چون "تو" دلت میخواد، برات انجامش میده... به همه جور سازمم رقصید میدونست آخرشم فرقی نداره و با همین معده دردو همین اشکا امشبم به بالین میرم، ولی دست کم از طرف خودش دلمو نشکست... (3 لایک)
یاد یه شعر تازه میوفتم، وقتی سرت توی کتاباته... - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:46
با اینکه دلگیری ولی خوبی یاد خودم میافتم از عطرتمیچسبه پاییز طلایی با موسیقی بارونیو چطرت;) :))با اینکه زیبایی ولی تلخی اما یه تلخی مثل نسکافههر وقت هستی با خودم میگمحتما خدا این دورو اطرافهیاد یه شعر تازه می افتموقتی سرت توی کتاباتهموهای جاری روی پیشونیتزیباترین اتفاقاتهتو خش خش برگای پاییزی راه رف...
میهمانی در ساعتی عجیب - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:46
حمام گرفتم، مهمان داشتیم و رساندمشون دسرهای فردارو آماده کردم و گذاشتم توی یخچال گیفتهارو تموم کردم و باید بهشون شکلات اصافه کنم و بعد بسته بندی نهایی کمی به پره های بینی سرخ شدم کرم مالیدم تا التهاب و سوزششون کمتر بشه و در بین همه کارها مدام از چشمام التماس میکردم که نبارن. رامم شدن! ولی امان از آب...
حباب خاطرات مجازی - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 5:18
اونسری که تمام اس ام اسای مهم و چندین سالم یهو و در حرکتی آنی به دست خودم پاک شدن و چند دقیقه تمام گوشی همونطوری تو دستم بود و داشتم بی حرکت فقط به صفحه اش نگاه میکردم، تابو شکست!!!تابوی "از دست دادن خاطراتی" که خیلی تلاش میکنی تو حفظشون در جایی خارج از مغزت. برای همین فکرشم نمیکردم دیگه شوکه بشم از
جاده می رقصد به ساز بی محابا راندنت - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 5:18
بنده خدایی منو به شخصیت مونیکا تو سریال فرندز تشابه داد! گفت موجود رقابتی ای هستی رقابت مفهوم زندگی بخشیه. از غذا بگیرید تا شغل و موقعیت اجتماعی و هر چیز دیگه ای نمیدونم خوشحال بودم ازینکه در من زندگی دیده یا ناراحت ازینکه درست منو نشناخته منی که مدتهاست از همه رقابتا کنار کشیدم. اوج رقابتم در زندگی
پولنداری - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 5:18
دوباره شدم مثل روزای اول شروع طرحم! دستوبال° خالی تمام پس انداز یکسالم صرف کاری شد و حالا تو کارتای بانکیم شاید کمتر از صدهزار تومان داشته باشم. بعلاوه این دوروزه از خزانه ی ناچیز نقدیم هم پول زیادی خرج کردم... دوسفر تا آخر ماه در پیش دارم که فکرنکنم بتونم از پس هزینه ی هردوشون باهم بربیام. درنتیجه
ساعت خدمتتون هست؟ - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 0:44
پیش زمینه: این فقط یک خاطره نگاریه بی هیچ اتفاق خاص یا حتی خوندنی ای! . دیروز ساعت پنجونیم عصر قرار داشتیم برای تماشای "پنج عصر". من اسم سینمارو اشتباه متوجه شدم و جای اینکه برم "سبزه میدون" برای "شهرداری" تاکسی گرفتم:|چون دوتا سینما این فیلمو اکران داشتن. وقتی راس پنجونیم زنگ زدو با مهربونی و بی عج
Slogan - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 0:44
اون شب شبی بود که سه نفر از خانواده ی پنج نفرمون بیمارستان بودیم! من که شبکار تو بیمارستان خودمون. باباهم بیمار! تو بیمارستان دیگه ای و مادر هم همراهشون. حال روحیم خب خوش نبود دیگه:) پناهم شده بود کوری! و قهوه و برنامه نوشتن... دوروز برنامه، یه قلپ قهوه، چندصفحه کوری، این سیکل تا چهارصبح طول کشید
پرسید کسی ز من که معشوق تو کیست؟! - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 0:44
عصرکاری خلوتی بود تصمیم گرفتیم خوش بگذرونیم!فیلم آورده بودم برای تماشا! پوشه رو باز کردمو گفتم انتحاب کن چی ببینیم گفت هرچی تو فکرمیکنی خوبه گفتم اوکی! یه فیلم دارم ولی یه شرطم دارم قبلش! گفت هوم!؟ گفتم عاشق بازیگر نقش اول مردش نشی! چون مال خودمه!!! خندید گفت باشه. به همین سوی چراغ قسم از وسط فیلم