وقتی خدا یک زن شد
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:15
میگه به چه کار مشغولید؟ میگم تماشای مادرم! .... رو تختم دراز کشیده بودمو مشغول گوشی بازی! شنیدم یه آهنگ گیلکی گذاشته... سربلند کردم دیدم داره میرقصه! مامانِ گریزون از رقص من! با اون آهنگ شاد گیلکی (چینی ام، چینی ام، چینی ام لای لای!) می رقصیدو به سمت اتاقم میومد گفت پاشو بیا پیش مامان. تو آشپزخونه
ماما
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:15
قدیم ترها! بنظرم تصویر یک زن باردار یا یک مادر درحال شیردادن به فرزندش ضعیفترین و قابل ترحم ترین حالت برای یک زن بود! فکرمیکردم اگر قصدم بارداری بشه روزی، برم یه شهر دیگه تا هیچ دوست و آشنا و همکاری منو با اون شکل و وضعیت نبینه!!! یا شیردادن به بچم تو یه اتاق دربسته و به دور از چشم پدرش باشه حتی. در
دستِ تقدیر!
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:15
من. الان بعد از کلی خستگی و استرس راه باید اونجا میبودمتنهای تنها!ولیالان تو اونجاییدرسته توام تنهایی!ولی غربت من تو شهر غریبو نداری دست کم و یا شاید کلی خاطره ی مشترک با اون فضا!امیدوارم خییییییلی خوش بگذره بهتتتتتتتتایش:دی+منم الان شادوخندان دارم بامامانم میرزاپیزا!!! درست میکنیم با سالادشیرازیه ...
شانزدهم تیرماه نودوشش
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:15
یه دفتر جلومه، یه مداد اومدم بنویسمش. دستم نرفت به نوشتن. عادتی شدم به تاچ این دکمه های نامرئیه روی صفحه... جای نوشتن رو برگه ها. ورقش زدم. یه خاطره از شهریور پارسال توش بود... گویا بارون زده بود بعد از دوهفته گرمای سخت نوشته بودم که خونه اجاره نرفته و اوضاع مالی به همه! که دوهفته بعد قراره طرحم شرو
با صدای بلند
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:15
اون روز حالم خوش نبود، ولی میگفتم میخندیدم. خوش اخلاق بودم یکی از همکارا بلند گفت امروز رو فرم نیستیا! همزمان رزیدنتمونم تایید کرد حرفشو. گفت راست میگه گفتم من؟!چرا میگید؟ گفت وقتی یکی هرروز مدان درحال ورجه وورجه و بالاپایین پریدنو خندیدنه، یه روز که رو فرم نباشه لو میره دیگه گفتم واقعا؟؟ من چنین آ
وقتی خواب بودم صدای نفسامو ضبط میکرد... شما بودین عاشقش نمیشدید؟!
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:15
بعد از بیماریم واسم ازون شربت پرتقالیای بچگیامون بودا... مثلثی بود شیشه اش... ازونا خرید باباروش عکس سه تا بچه ی آلمانیه که دارن لی لی بازی میکننو میخندن :)+چهارکلیو وزنی که از دست داده بودم دو کیلوش برگشته. راست میگفت که آب بدنته!+روزی که کتاب دختر پرتقالیو بهم
بدو بدو بدو بدو بدو (با ریتم فیلم پنجاه کیلو آلابلو! )
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:15
خدایا چرا نمیشه یبار من مثل آدم!!! و متشخص از روز قبل آماده سفرم باشمو اینجوری به پرپرزدن نیوفتم یه ساعت مونده به حرکت؟؟؟ :((( نت هم که ندارم. ام پی تری پلیر هم ندااارم. هیچی ندارم تنها راهی که به ذهنم رسید برای حوصله سر نرفتن. در راه!!! کتاب و کتاب صوتیه ناتور دشتو میبرم و یکی هم دانلود میکنم:| نمی
آدمیه دیگه! همیشه ناراضی
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:15
دلم نمیخواد صبح بشه! همینطور بی دلیل کاملا:| و مثلا دیشب با تمام وجودم منتظر بودم زودتر صبح شه. بعدا نوشت: الان دیگه دمه ظهره(ساعت 11:40) و من خیلی خوشالم که صبح شد:) خوبیه جاهای خشک اینه که سایه های خنک دارن! دیروز همین موقعها: تاریک و تار ( به منچه! نور صفحتونو زیاد کنید!) (0 لایک)
هستی... پَر
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 15:15
اگر همین حالا آتش سوزی بشود چه میکنم؟ لپتاپ و گوشیها،چندتکه طلا و کارتهای بانکی و مقدار اندک پول نقدی که دارم را فوری برمیدارم و از خانه بیرون میزنم! نه دنبال ساعت یادگار پدربزرگ میگردم نه انگشتر برنجی مادربزرگم یا حعبه خاطرات دوران مدرسه و لباسهای کودکی ام. همه و همه این چیزهایی که به زور درون کمده
رو موجای مکزییکوییم؟!
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:04
بچگیام از نوزادی! تا اواخر دبستان همیشه سه تا دونه النگو دستم بود وقتی میرفتم دریا. زیرآب که شنا میکردم، اونا به هم میخوردن... ازین صداهای جادویی میدادن! کودن نبودم! ولی تا مدتها فکرمیکردم صدای خوردن صدفا بهمدیگست :) که زیرآب جا به جا میشن... همیشه مدت طولانی تری دوسداشتم زیرآب باشمو اون صدارو بشنوم
باهمه ی بی سروسامانی ام باز به دنبال پریشانی ام
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:04
ساعت یک و سی دقیقست فکرمیکنم شب درازی پیش رومه... به درازی موهای گیسو مثلا فردا با تیم انزلی مسابقه دارن امروز مدام میومد میگفت خوبی؟ بیحال میگفتم آره این خوبی خوبی پرسیدناش دلیل داشت. شب لوداد خودشو!باز اومد گفت خوبی گوجی؟ گفتم آره. گفت شنیدم فردا میخوای بیای تشویقم کنی. نمیدونستم جریان چیه. ولی گ
میتونم بهش افتخار نکنم؟؟؟
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:04
برام میخونه و من میخندم!خودشم لبخند میزنه! میگم خیلی ازت لج دارنااا! میگه آره انگارمیگم شکایتی چیزی نمیکنی؟میگه ببین به از من گنده تراش هزارجور تهمت دزدی و اختلاس و کلاهبرداری. و مال مردم خوری زدن! به من چی!یه تهمت دِمُده:))که دو سه دوره پیش باب شده بودخود
Next step
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:04
تیم گیسوجان بردش^_^ و گیسوجان هم به عضویت تیم منتخب کشوری دراومددددددد مرسی از دعاهای ناخواستتون:*:*:* البته دماغشم ترک برداشت بچه و یکم کتفش آسیب دید ولی چنانننننی خوشاله که درد حالیش نیست هی من میگم عشق خوبه عشق خوبه اینجور عشقو میگفتماااا (0 لایک)
گرخانه
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:04
عجب رعد و برق قشنگیه هواشناسی هفت درصد احتمال بارندگی داده ولی به همینم میشه امیدوار بود از صداهای مورد علاقم در حال حاضر: صدای رعد صدای خروپف بابام صدای ضعیف کولر یادتون داده بودم دیگه تو گیلکی به رعد و برق میگن گُرخانه (0 لایک)
تخم غورباقه یا ریحان یا شربتی :|
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:04
امروز اولین نهار و اولین شامم رو بعد از چهار روز بی غذایی! خوردم خداروشکر که فعلا نه بالاآوردم نه پایین آوردم:))) ولی قبل خواب باز یک حرکت علمی تخیلی زدم و یه عاااالمه تخم شربتیو تو شربت پرتقال ریختم و سرکشیدم حالا حس میکنم کلی بچه غورباقه تو معده و رودم درحال تمرین پرش هستن:| انقد که صدا میده! +م
حالم بد است !با تو فقط خوب می شوم...
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:04
برم تو کارِ یه کار هیجان انگیزه یواشکی؟ :پیمثلا یه سفر نصف شبانه بی اطلاع والدین و وابستگان:)عصر میرمصبح روز بعد برمیگردم!اتفاقا تو شهر مذکور احدی ام منتظرم نیست:(خودممو خودم! تنهای تنهابه صرف یه تفریح پرخرج:|لیست پروازای عصرو تو اون روز چک کردم... ب
با یه چاقو توی کتفم... میگذرونم زندگی رو
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:04
میگه چه قدر لاغرشدی !میگم چهارکیلو تو پنج روز! تو یکماه ماه رمضون صد گرم هم کم نکرده بودم!باورتون میشه؟میگه آب بدنته دختر. جبران میشه..احساس میکنم همراه با آب بدنم حجم زیادی از شور و نشاطمم از دست دادم انگار. اغلب سکوتم و لبخند! و خواب یا لم دادن. 
خاله بازی
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 21:04
هربار من دارم میرم شبکاری انگار برم سفر! کوله باااااری میبندما. پگ خواب. پگ کتابام. کوله و لپتاپم. پگ خوراکی:| همه هم جدا جدا نگهباناهم دیگه فهمیدن، اثاثمو میبینن با پوزخند سلام میگن:| خوشم میاد ما دهه هفتادیا همه چیو به سمت لوث شدن میکشونیم:پی بعد جالبه اکثرا حتی به اون پگ خوابمم نمیرسم بازش کنم! ر
بالای بالا.... اینجا رو ابرا... حسی که دارم... بهترین حس دنیاست
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 2:33
عیدموووووون مبااااارک حالم کااااملا خوب شد خداروشکر! یادم اومد میزبانمونم باهامون میادش:) گوربانش بشم که انقد خوبه دیگه عیدیامونم از مامان بابا گرفتیم:) جای شما خالی :پی الهی همه سالم و خوش و خندان باشن تو این لحظه ها +فطریه دادن یجور عیدی کنار گذاشتن برای دیگرانه. من چقدررررر دینمو دوسدارم با این ر...
شب عیدمون >_
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 2:33
الان در خانه عزیزجون هستم با مامان! حاج آقا حالشون بدشده بود و خاله کوچیکه زنگ زد ابراز نگرانی کرد ماهم خودمونو رسوندیم و امشب اینجا لنگر انداختیم دوتا خواهری دارن گیلکی صحبت میکنن و من غرق کیف میشم از گپ زدنشون! اونموقعها که عزیزجونم زنده بود منومامان چهارصبح میومدیم شیفتو از دایی تحویل میگرفتیم(من